گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
برون رفت زان پس به جنگ سنورنمودند آن جای او را ز دور
چو دیدش فرامرز کان فره مندسخن گفت زین گونه با وی بلند
بدو پاسخ آورد پس هوشمندخرد خوانم آن دار شاخ بلند
دگر گفت کای بحر دانشوریتو فرهنگیان را یکایک سری
بدو گفت دانای هندوستانکه ای شمع جمع همه سیستان
دگر گفت کای پیر با آفرینبه همت جهان کرده زیر نگین
علی قلبی العدوان من عینی التیدعته الی تیه الهوی فاضلت
به پاسخ بدو گفت پیر گزینکه آرام در زیر تیغت زمین
دگر گفت کای مهتر پاک زیستبگویی که روشن تر از شید چیست
دگر گفت کای جمله دریای رازمرا مشکلی هست بگشای راز
بپرسید زان پس دل آشفته گردکزین دار شش در چه خواهیم برد
دگر گفت کای نامور مرد شنگشنیدم به گیتیست پنهان نهنگ
دگر باره گفتش همی جنگجویکه ما را به گیتی تو چیزی بگوی
به پاسخ بدو گفت کای سرفرازببایدت بردن مرو را نماز
در این بود دستور کید بزرگکه آمد فرستاده همچو گرگ
بشد پیر دستور و بوسید تختتنی دید بر تخت همچون درخت
چو بشنید زین گونه کید گزینفرود آمد از تخت و برشد به زین
ملک الهوی قلبی وجاش مغیراو نهی المودة ان اصیح نفیرا
یکی روز پردخته شد پیشگاهفرامرز و گرگین بد و کیدشاه
پس از هفته بنشست با انجمنچو پروین گرانمایگان تن به تن
چنین گفت کید ای جهاندار گردسرافراز و دانای با دستبرد
بدو گفت کای مهتر روزگارشنیدم ز گفتار آموزگار
که این کوه نبود بجز آدمیکجا اصل دارد ز خاک و زمی
دگر گفت کی پهلو دلپذیربه سالی جوان و به اندیشه پیر