گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
الحمدالله رب العالمین علیما در من نعمة عز اسمه و علا
از آنجا فرامرز باده هزاردلیران و گردان و مردان کار
گروهی به خورشید یل بازخوردبرانگیخت او اسب و برخاست گرد
به دینارگون گشت دریای قیربزد بر دل موج خورشید پیر
یکی داستانی کنون در خور استکه دانش فراوان بدو اندر است
فرامرز را آگهی شد که زالبماندست چون مرغ بی پر وبال
دگرباره هردوبرابرشدندهمه پیش زوبین وخنجرشدند
چو بر زهرهتیره شب الماس کردهوا روز روشنشب تار کرد
زبس رنگ و افسون و نیرنگ وفنزپیشش برفتند آن چار تن
به زال ستمدیده رفت آگهیکه گشت از فرامرزگیتی تهی
جاء الشتاء ببرد لامرد لهو لم یطق حجر القاسی یقاسیه
الا ای خرد مغز سخندلت برگسل زین سرای کهن
به نام تو ای داور بی نیازبجز تو نباشد کسی چاره ساز
ایا قادر پاک و دانای رازتویی خالق و قادر کارساز
انا دلادل ابنة الکرم لابناء الکراماجلب الراحة والراح لقلب المستهام
به یک هفته آمد به روم آن نوندچو از نامه بگشاد مانوش بند
چو از دانش سرکش نیک پییکایک شد آگاه فرخنده کی
ما هذه الدنیا بدار مخلدطوبی المدخر النعیم الی غد
ز کردار شه گشت مانوش شادبه دستور خویش این سخن برگشاد
یکی پادشاهی افریقس استکه پند همه خسروان او بس است
همان داستانی دگر یار اویز کردار دقیانس و کار اوی
دگر داستان پلاطس به رومکه خون مسیح از بنه داشت شوم
یکی شاه بود اسطلیناس نامز گنج و ز دانش رسیده به کام
همی راند یک روز و یک شب سیاهرسیدند نزدیک سنگی سیاه