گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
به زال ستمدیده رفت آگهیکه گشت از فرامرزگیتی تهی
جاء الشتاء ببرد لامرد لهو لم یطق حجر القاسی یقاسیه
الا ای خرد مغز سخندلت برگسل زین سرای کهن
به نام تو ای داور بی نیازبجز تو نباشد کسی چاره ساز
ایا قادر پاک و دانای رازتویی خالق و قادر کارساز
انا دلادل ابنة الکرم لابناء الکراماجلب الراحة والراح لقلب المستهام
به یک هفته آمد به روم آن نوندچو از نامه بگشاد مانوش بند
چو از دانش سرکش نیک پییکایک شد آگاه فرخنده کی
ما هذه الدنیا بدار مخلدطوبی المدخر النعیم الی غد
ز کردار شه گشت مانوش شادبه دستور خویش این سخن برگشاد
یکی پادشاهی افریقس استکه پند همه خسروان او بس است
همان داستانی دگر یار اویز کردار دقیانس و کار اوی
دگر داستان پلاطس به رومکه خون مسیح از بنه داشت شوم
یکی شاه بود اسطلیناس نامز گنج و ز دانش رسیده به کام
همی راند یک روز و یک شب سیاهرسیدند نزدیک سنگی سیاه
سر ماه پیش گروهی رسیدکز آن سان دگر آدمی کس ندید
سکندر دو تن پیش کرد از گروهبشد تا رسید او به نزدیک کوه
چنین داد پاسخ که یزدان پاکمرا اندر آورد بی ترس و باک
وز آن جایگه جم سپه برگرفتبه تندی سوی رزم مهراج رفت
در آن بیشه آن مردمان روز و شبگریزان خلیده دل و خشک لب
سر نامه از بنده شهریارجهان را چو خورشید پروردگار
چو نامه بدادند بر خواند زودفرستاد هر جا که لشکرش بود
برادرش را کوش در پیش خواندوز این داستان چند با او براند
به نوک چنین گفت فارک که منچرا رنجه دارم همی خویشتن