گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
برفتیم ای عقیق لامکانیز شهر تو تو باید که بمانی
خوشی آخر بگو ای یار چونیاز این ایام ناهموار چونی
بر من نیستی یارا کجاییبه هر جایی که هستی جان فزایی
دلا در روزه مهمان خداییطعام آسمانی را سرایی
سؤالی دارم ای خواجه خداییکه امروز این چنین شیرین چرایی
هلا ای آب حیوان از نواییهمیگردان مرا چون آسیایی
بیاموز از پیمبر کیمیاییکه هر چت حق دهد میده رضایی
سبک بنواز ای مطرب رباییبگردان زوتر ای ساقی شرابی
سلام علیک ای مقصود هستیهم از آغاز روز امروز مستی
اگر خورشید جاویدان نگشتیدرخت و رخت بازرگان نگشتی
ز ما برگشتی و با گل فتادیدو چشم خویش سوی گل گشادی
چنین باشد چنین گوید منادیکه بیرنجی نبینی هیچ شادی
کجا شد عهد و پیمان را چه کردیامانتهای چون جان را چه کردی
به بخت و طالع ما ای افندیسفر کردی از این جا ای افندی
نگارا تو گلی یا جمله قندیکه چون بینی مرا چون گل بخندی
شنودم من که چاکر را ستودیکی باشم من تو لطف خود نمودی
دگرباره شه ساقی رسیدیمرا در حلقه مستان کشیدی
اگر یار مرا از من برآریمن او گشتم بگو با او چه داری
صلا ای صوفیان کامروز باریسماع است و وصال و عیش آری
صلا ای صوفیان کامروز باریسماع است و شراب و عیش آری
منم غرقه درون جوی بارینهانم میخلد در آب خاری
چو عشق آمد که جان با من سپاریچرا زوتر نگویی کآری آری
نگفتم دوش ای زین بخاریکه نتوانی رضا دادن به خواری
به جان تو پس گردن نخارینگویی میروم عذری نیاری