گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
از آن پس چو نیروی خود دید کوشز گنج و ز مردان پولادپوش
چو بگذشت از این گونه ده سال بیشدبیر شهنشاه پاکیزه کیش
بفرمود تا قارن آمد برشسر پهلوان همه لشکرش
بر آن گلیم سیاهم حسد همی آیدکه هست در بر سیمین چون صنوبر او
وزآن پس بدو گفت کای شهریاراز ایران گزین کن یکی نامدار
یکی پاسخش کرد از آن پس به مهرکه از نامه شاه خورشیدچهر
چو بنهاد پاسخ در آن پیشگاهنگه کرد و برخواند دستور شاه
بفرمود تا نامه کردش دبیردبیری نویسنده ای یادگیر
ببردند و بر کوش کردند یاددژم گشت از ایشان و پاسخ نداد
برآمد بر این بر بسی روزگارندیدند گردان جز آن روی کار
نبایست مرکوش را کآن سپاهبدان ساز و آن مایه و دستگاه
چو ایرانیان شاد و آراستهبه ایران رسیدند با خواسته
وزآن پس بزد نای رویین به دشتز مغرب سوی اندلس بازگشت
پراندیشه بود و همی سال چندبدان کز فریدونش آید گزند
قطعه شمارهٔ ۱۹
کای رشک آفتاب جمال منیر تو
بدانسان که فرموده بود او به چینبفرمود تا موبدان زمین
چنین گفت گوینده داستانز گفتار آن پاکدل راستان
ز لشکر گزین کرد ششصد هزاردلیران جنگی و مردان کار
به بشکوبش آمد همان آگهیکه آن کشور از جانور شد تهی
هم اندر زمان نامه ای کرد زودهمه لابه کز لابه ها دید سود
منادیگران را بفرمود شاهکه برگشت تازان به پیش سپاه
فرستاده چون پیش فاروق شدز شادی کلاهش به عیوق شد
وزآن پس ز فاروق هر سال بازهمی آمدی کاروانی و ساز
غمی شد فریدون چو آگاه شدسوی چاره رزم بدخواه شد