گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دست تو به جود طعنه بر میغ زنددر معرکه تیغ گوهر آمیغ زند
دشنام که از لب تو مهوش باشدچون لعل بود که اصلش آتش باشد
دل با هوس تو زاد و بودی داردبا سایهٔ تو گفت و شنودی دارد
دلتنگ مشو که دلگشائی آمددل نیک نواز با نوائی آمد
دل جمله حکایت از بهار تو کندجان جمله حدیث لالهزار تو کند
دل داد مرا که دلستان را بزدمآن را که نواختم همان را بزدم
دلدار ابد گرد دلم میگرددگرد دل و جان خجلم میگردد
دل در پی دلدار بسی تاخت و نشدهر خشک و تری که داشت درباخت و نشد
دل دوش در این عشق حریف ما بودشب تا به سحرگاه نخفت و ناسود
دل را بدهم پند که عمدا نرودپیش بت شنگ من از آنجا نرود
دلها به سماع بیقرار افتادندچون ابر بهار پر شرار افتادند
دل هرچه در آشکار و پنهان گویدزانموی چو مشک عنبرافشان گوید
دوش آن بت من همچو مه گردون بودنی نی که به حسن از آفتاب افزون بود
دوش از قمر تو آسمان مینوشیدوز آب حیات تو جهان مینوشید
دو کون خیال خانهای بیش نبودوامد شد ما بهانهای بیش نبود
دی باغ ز وی شکر سلامت میکردبر روی شکوفهها علامت میکرد
دی بنده بر آن قمر جانی شدیک نکته بگفت و بحث را بانی شد
دی چشم تو رای سحر مطلق میزدروی تو ره گنبد از رق میزد
دیدم رخت از غم سر موئیم نماندجز بندگی روی تو روئیم نماند
دی میرفتی بر تو نظر میکردندآنانکه به مذهب تناسخ فردند
دیوانه میان خلق پیدا باشدزیرا که سوار اسب سودا باشد
رفتم بدر خانهٔ آنخوش پیوندبیرون آمد بنزد من خنداخند
رو دیده بدوز تا دلت دیده شودزاندیده جهان دگرت دیده شود
روز آمد و غوغای تو در برداردشب آمد و سودای تو بر سر دارد