گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
احرام درش گیرد لافرمان کنواندر عرفات نیستی جولان کن
از بسکه برآورد غمت آه از منترسم که شود به کام بدخواه از من
از بسکه فساد و ابلهی زاد از مندر عمر کسی نگشت دلشاد از من
از حاصل کار این جهانی کردنمیکن ز بهی آنچه توانی کردن
از روز شریفتر شد از وی شب منوز روح لطیفتر این قالب من
از عمر که پربار شود هردم منوز خویش که بیزار شود هردم من
اسرار مرا نهانی اندر جان کناحوال مرا ز خویش هم پنهان کن
امروز مراست روز میدان منشینمیتاز چو گوی پیش چوگان منشین
امشب منم و هزار صوفی پنهانمانندهٔ جان جمله نهانند و عیان
ای آنکه گرفتهای به دستان دستاندامان وصال از کف مستان مستان
ای بیتو حرام زندگانی ای جانخود بیتو کدام زندگانی ای جان
ای بیتو حرام زندگانی کردنخود بیتو کدام زندگانی کردن
ای جانب عشاق به خیره نگرانتو خیره و در تو گشته خیره دگران
ای جان منزه ز غم پالودنوی جسم مقدس ز غم فرسودن
ای جمله جهان بروی خوبت نگرانجان مردان ز عشق تو جامه دران
ای خورده مرا جگر برای دگراندانم که همین کنی برای دگران
ای خوی تو در جهان می و شیر ای جاناز دلشدگان گناه کم گیر ای جان
ای داد که هست جمله بیدار از منای من که هزار آه و فریاد از من
ای در دو جهان یگانه تعجیل مکندر رفتن چون زمانه تعجیل مکن
ای دف تو بخوان ز دفتر مشتاقانای کف تو بزن بر رگ خون ایشان
ای دل تو در این واقعه دمسازی کنوی جان به موافقت سراندازی کن
ای دل چه شدی ز دست دستی میزندست از هوس عشوهپرستی میزن
ای دوست قبولم کن و جانم بستانمستم کن و از هر دو جهانم بستان
ای رفته ز یاران تو به یک گوشه کرانفریاد تو از خوی بد و بار گران