گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بُشری اِذِ السَّلامةُ حَلَّت بِذی سَلَملِلّهِ حمدُ مُعتَرِفٍ غایةَ النِّعَم
بازآی ساقیا که هواخواهِ خدمتممشتاقِ بندگیّ و دعاگویِ دولتم
دوش بیماری چشم تو بِبُرد از دستملیکن از لطفِ لبت صورتِ جان میبستم
به غیر از آن که بِشُد دین و دانش از دستمبیا بگو که ز عشقت چه طَرْف بَربَستَم
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادمناز بنیاد مکن تا نکَنی بنیادم
فاش میگویم و از گفتهٔ خود دلشادمبندهٔ عشقم و از هر دو جهان آزادم
مرا میبینی و هر دَم زیادَت میکنی دَردَمتو را میبینم و میلم زیادَت میشود هر دَم
سالها پیرُویِ مذهبِ رندان کردمتا به فتویّ خِرَد حرص به زندان کردم
دیشب به سیلِ اشک رَهِ خواب میزدمنقشی به یادِ خَطِّ تو بر آب میزدم
هر چند پیر و خستهدل و ناتوان شدمهر گَه که یادِ رویِ تو کردم جوان شدم
خیالِ نقشِ تو در کارگاهِ دیده کشیدمبه صورتِ تو نگاری ندیدم و نشنیدم
ز دستِ کوتهِ خود زیرِ بارمکه از بالابلندان شرمسارم
گرچه افتاد ز زلفش گرهی در کارمهمچُنان چشمِ گشاد از کَرَمَش میدارم
گر دست دهد خاکِ کفِ پایِ نگارمبر لوحِ بَصَر خطِّ غباری بنگارم
در نهانخانهٔ عِشرت صَنَمی خوش دارمکز سرِ زلف و رُخَش، نعل در آتش دارم
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارمهوادارانِ کویش را چو جانِ خویشتن دارم
من که باشم که بر آن خاطِر عاطِر گذرم؟لطفها میکنی ای خاکِ دَرَت، تاجِ سرم
جوزا سَحَر نهادْ حمایل برابرمیعنی غلامِ شاهم و سوگند میخورم
تو همچو صبحی و من شمعِ خلوتِ سَحَرمتبسمی کن و جان بین که چون همیسِپرَم
به تیغم گَر کشد دستش نگیرموگر تیرم زَنَد منّت پذیرم
مزن بر دل ز نوکِ غمزه تیرمکه پیشِ چشمِ بیمارت بمیرم
نمازِ شامِ غریبان چو گریه آغازمبه مویههایِ غریبانه قِصه پردازم
گر دست رَسَد در سرِ زُلفینِ تو بازمچون گوی چه سرها که به چوگانِ تو بازم
در خراباتِ مُغان گر گذر افتد بازمحاصلِ خرقه و سجاده، روان دربازم