گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
میسوزم از فِراقت روی از جَفا بگردانهجران بلایِ ما شد، یا رب بلا بگردان
یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسانوان سهی سرو خرامان به چمن بازرسان
خدا را کم نشین با خرقه پوشانرخ از رندان بیسامان مپوشان
شاه شمشادقدان خسرو شیریندهنانکه به مژگان شکند قلب همه صفشکنان
بهار و گل طربانگیز گشت و توبهشکنبه شادی رخ گل بیخ غم ز دل بر کن
چو گل هر دم به بویت جامه در تنکنم چاک از گریبان تا به دامن
افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمنمقدمش یا رب مبارک باد بر سرو و سمن
خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن؟تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن
دانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدندر کوی او گدایی بر خسروی گزیدن
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدنمنم که دیده نیالودهام به بد دیدن
ای روی ماهمنظر تو نوبهار حُسنخال و خط تو مرکز حُسن و مدار حُسن
گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کنیعنی که رخ بپوش و جهانی خراب کن
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کندور فلک درنگ ندارد شتاب کن
ز در در آ و شبستان ما منور کنهوای مجلس روحانیان معطر کن
ای نور چشم من سخنی هست گوش کنچون ساغرت پُر است بنوشان و نوش کن
کرشمهای کن و بازار ساحری بشکنبه غمزه رونق و ناموس سامری بشکن
بالابلند عشوهگر نقشباز منکوتاه کرد قصه زهد دراز من
چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز منور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من
نکتهای دلکَش بگویم خالِ آن مَهرو ببینعقل و جان را بستهٔ زنجیرِ آن گیسو ببین
شراب لعلکش و روی مهجبینان بینخلاف مذهب آنان جمال اینان بین
میفکن بر صف رندان نظری بهتر از اینبر در میکده میکن گذری بهتر از این
به جان پیر خرابات و حق صحبت اوکه نیست در سر من جز هوای خدمت او
گفتا برون شدی به تماشای ماه نواز ماه ابروان منت شرم باد رو
مزرعِ سبزِ فلک دیدم و داسِ مه نویادم از کِشتهٔ خویش آمد و هنگامِ درو