گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
در من این عیب قدیم است و به در مینرودکه مرا بی می و معشوق به سر مینرود
سروبالایی به صحرا میرودرفتنش بین تا چه زیبا میرود
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم میرودوآن دل که با خود داشتم با دلسِتانم میرود
آنکه مرا آرزوست دیر میسر شودوینچه مرا در سرست عمر در این سر شود
هر لحظه در برم دل از اندیشه خون شودتا منتهای کار من از عشق چون شود
بخت این کند که رای تو با ما یکی شودتا بشنود حسود و بر او ناوکی شود
آن که نقشی دیگرش جایی مصور میشودنقش او در چشم ما هر روز خوشتر میشود
هفتهای میرود از عمر و به ده روز کشیدکز گلستان صفا بوی وفایی ندمید
چه سرو است آن که بالا مینمایدعنان از دست دلها میرباید
نگفتم روزه بسیاری نپایدریاضت بگذرد سختی سر آید
به حسن دلبر من هیچ در نمیبایدجز این دقیقه که با دوستان نمیپاید
بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآیدروی میمون تو دیدن در دولت بگشاید
سروی چو تو میباید تا باغ بیارایدور در همه باغستان سروی نبود شاید
فراق را دلی از سنگ سختتر بایدمرا دلیست که با شوق بر نمیآید
مرو به خواب که خوابت ز چشم بِربایدگرت مشاهدهٔ خویش در خیال آید
امیدوار چنانم که کار بسته برآیدوصال چون به سر آمد فراق هم به سر آید
مرا چو آرزوی روی آن نگار آیدچو بلبلم هوس نالههای زار آید
سرمست اگر درآیی عالم به هم برآیدخاک وجود ما را گرد از عدم برآید
به کوی لاله رخان هر که عشقباز آیدامید نیست که دیگر به عقل بازآید
کاروانی شکر از مصر به شیراز آیداگر آن یار سفرکرده ما بازآید
اگر آن عهدشکن با سر میثاق آیدجان رفتهست که با قالب مشتاق آید
نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آیدو گر صد نامه بنویسم حکایت بیش از آن آید
که برگذشت که بوی عبیر میآید؟که میرود که چنین دلپذیر میآید؟
آن نه عشق است که از دل به دهان میآیدوان نه عاشق که ز معشوق به جان میآید