گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
برون رفت پس پهلو نیمروزز پیش پدر گرد گیتی فروز
یکی راه پیش آمدش ناگزیرهمیرفت بایست بر خیره خیر
ز دشت اندر آمد یکی اژدهاکزو پیل گفتی نیابد رها
چو از آفرین گشت پرداختهبیاورد گلرنگ را ساخته
وزانجا سوی راه بنهاد رویچنان چون بود مردم راهجوی
یکی مغفری خسروی بر سرشخوی آلوده ببر بیان در برش
وزان جایگه تنگ بسته کمربیامد پر از کینه و جنگ سر
یکی نامهای بر حریر سپیدبدو اندرون چند بیم و امید
چنین داد پاسخ به کاووس کیکه گر آب دریا بود نیز می
چو نامه به مهر اندر آورد شاهجهانجوی رستم بپیموده راه
چو رستم ز مازندران گشت بازشه اندر زمان رزم را کرد ساز
چو آگاهی آمد به کاووس شاهکه تنگ اندر آمد ز دیوان سپاه
چو کاووس در شهر ایران رسیدز گرد سپه شد هوا ناپدید
ازان پس چنین کرد کاووس رایکه در پادشاهی بجنبد ز جای
ازان پس به کاووس گوینده گفتکه او دختری دارد اندر نهفت
غمی بد دل شاه هاماورانز هرگونهای چاره جست اندران
یکی مرد بیدار جوینده راهفرستاد نزدیک کاووس شاه
دگر روز لشکر بیاراستنددرفش از دو رویه بپیراستند
فرستاده شد نزد قیصر ز شاهسواری که اندر نوردید راه
بیامد سوی پارس کاووس کیجهانی به شادی نوافگند پی
چنان بد که ابلیس روزی پگاهیکی انجمن کرد پنهان ز شاه
همی کرد پوزش ز بهر گناهمر او را همی جست هر سو سپاه
چه گفت آن سراینده مرد دلیرکه ناگه برآویخت با نره شیر
چنین گفت پس گیو با پهلوانکه ای نازش شهریار و گوان