گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بسی برنیامد برین روزگارکه رنگ اندر آمد به خرم بهار
بدین داستان نیز شب برگذشتسپهر از بر کوه تیره بگشت
به مهر اندرون بود شاه جهانکه بشنید گفتار کارآگهان
چو یک پاس بگذشت از تیره شبچنان چون کسی راز گوید به تب
بیاورد گرسیوز آن خواستهکه روی زمین زو شد آراسته
هیونی بیاراست کاووس شاهبفرمود تا بازگردد به راه
چو خورشید تابنده بنمود پشتهوا شد سیاه و زمین شد درشت
نگه کرد گرسیوز نامدارسواران ترکان گزیده هزار
دبیر پژوهنده را پیش خواندسخنهای آگنده را برفشاند
چو از سروبن دور گشت آفتابسر شهریار اندرآمد به خواب
شبی قیرگون ماه پنهان شدهبه خواب اندرون مرغ و دام و دده
چو آگاهی آمد به کاووس شاهکه شد روزگار سیاوش تباه
چو لشکر بیامد ز دشت نبردتنان پر ز خون و سران پر ز گرد
چو خورشید برزد سر از کوهساربگسترد یاقوت بر جویبار
چنان دید گودرز یک شب به خوابکه ابری برآمد ز ایران پرآب
بسا رنجها کز جهان دیدهاندز بهر بزرگی پسندیدهاند
سواران گزین کرد پیران هزارهمه جنگجوی و همه نامدار
چو از لشگر آگه شد افراسیاببرو تیره شد تابش آفتاب
چو با گیو کیخسرو آمد به زمجهان چند ازو شاد و چندی دژم
چو آگاهی آمد به آزادگانبر پیر گودرز کشوادگان
به پالیز چون برکشد سرو شاخسر شاخ سبزش برآید ز کاخ
چو خورشید تیغ از میان برکشیدشب تیره گشت از جهان ناپدید
بگشت اندرین نیز گردان سپهرچو از خوشه خورشید بنمود چهر
جهانجوی چون شد سرافراز و گردسپه را بدشمن نشاید سپرد