گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چو آگاهی آمد به ایران که شاهبیامد ز قنوج خود با سپاه
پس آگاه شد شنگل از کار شاهز دختر که شد شاه را پیشگاه
بیامد ز میدان چو تیر از کمانبر دختر خویش رفت آن زمان
چو باز آمد از راه بهرامشاهبه آرام بنشست بر پیشگاه
ازان پس به هرسو یکی نامه کردبه جایی که درویش بد جامه کرد
برین سان همی خورد شست و سه سالکس اندر زمانه نبودش همال
چو شد پادشا بر جهان یزدگردسپاه پراگنده را کرد گرد
چو هرمز برآمد به تخت پدربه سر برنهاد آن کیی تاج زر
بیامد بتخت کیی برنشستچنان چون بود شاه یزدانپرست
چو بنشست با سوگ ماهی بلاشسرش پر ز گرد و رخش پرخراش
چو بر تخت بنشست فرخ قبادکلاه بزرگی به سر برنهاد
بیامد یکی مرد مزدک به نامسخنگوی با دانش و رای و کام
چو کسری نشست از بر تخت عاجبه سر برنهاد آن دلافروز تاج
اگر شاه دیدی وگر زیردستوگر پاکدل مرد یزدانپرست
نگر خواب را بیهده نشمرییکی بهره دانی ز پیغمبری
چنین گفت موبد که بر تخت عاجچو کسری کسی نیز ننهاد تاج
چنین گفت پرمایه دهقان پیرسخن هرچ زو بشنوی یادگیر
چنین گفت موبد که یک روز شاهبه دیبای رومی بیاراست گاه
چنین گفت شاهوی بیداردلکه ای پیر دانای و بسیار دل
نگه کن که شادان برزین چه گفتبدانگه که بگشاد راز ازنهفت
چنان بد که کسری بدان روزگاربرفت از مداین ز بهر شکار
شنیدم کجا کسری شهریاربه هرمز یکی نامه کرد استوار
یکی پیر بد پهلوانی سخنبه گفتار و کردار گشته کهن
چنین گوید از نامهٔ باستانز گفتار آن دانشی راستان