گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
همیبود بندوی بسته چو یوزبه زندان بهرام هفتاد روز
همیتاخت خسرو به پیش اندروننه آب وگیا بود و نه رهنمون
چو بگذشت لشکر بران تازه بومبتندی همیراند تا مرز روم
ببود اندر آن شهر خسرو سه روزچهارم چو بفروخت گیتی فروز
چوآمد بران شارستان شهریارسوار آمد از قیصر نامدار
دبیر جهاندیده را پیش خواندبران پیشگاه بزرگی نشاند
ز بیگانه قیصر به پرداخت جایپر اندیشه بنشست با رهنمای
چوقیصر نگه کرد و نامه بخواندز هر گونه اندیشه بر دل براند
هم آنگه یکی نامه بنوشت زودبران آفرین آفرین بر فزود
چو آن نامه نزدیک خسرو رسیدزپیوستن آگاهی نو رسید
چو خورشید گردنده بیرنگ شدستاره به برج شباهنگ شد
بدو گفت قیصر که جاوید زیکه دستور شاهنشهان را سزی
وزان پس چو دانست کامد سپاهجهان شد ز گرد سواران سپاه
بهشتم بیاراست خورشید چهرسپه را بکردار گردان سپهر
چوآمد به بهرام زین آگهیکه تازه شد آن فر شاهنشهی
بیامد به نزدیک چوبینه مردشنیده سخنها همه یادکرد
چوخورشید برزد سراز تیره کوهخروشی برآمد زهر دو گروه
چو بر زد ز دریا درفش سپیدستاره شد از تیرگی ناامید
هم آنگه ز کوه اندر آمد سپاهجهان شد ز گرد سواران سیاه
چو خورشید روشن بیاراست گاهطلایه بیامد ز نزدیک شاه
ازین سوی خسرو بران رزمگاهبیامد که بهرام بد با سپاه
دگر روز خسرو بیاراست گاهبه سر برنهاد آن کیانی کلاه
بخراد برزین بفرمود شاهکه رو عرض گه ساز ودیوان بخواه
مرا سال بگذشت برشست و پنجنه نیکو بود گر بیازم به گنج