گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
به قیصر یکی نامه فرمود شاهکه برنه سزاوار شاهی کلاه
چویک ماه شد نامه پاسخ نوشتسخنهای با مغز و فرخ نوشت
کهن گشته این نامهٔ باستانز گفتار و کردار آن راستان
چنان بد که یک روز پرویز شاههمی آرزو کرد نخچیرگاه
چو آگاهی آمد ز خسرو به راهبه نزد بزرگان و نزد سپاه
ازان پس فزون شد بزرگی شاهکه خورشید شد آن کجا بود ماه
کنون داستان گوی در داستانازان یک دل ویک زبان راستان
همی هر زمان شاه برتر گذشتچوشد سال شاهیش بر بیست و هشت
از ایوان خسرو کنون داستانبگویم که پیش آمد از راستان
کنون از بزرگی خسرو سخنبگویم کنم تازه روز کهن
بدان نامور تخت و جای مهیبزرگی و دیهیم شاهنشهی
بدانست هم زادفرخ که شاهز لشکر همه زو شناسد گناه
همان زاد فرخ بدرگاه برهمیبود و کس را ندادی گذر
همیبود خسرو بران مرغزاردرخت بلند ازبرش سایه دار
چو شیروی بنشست برتخت نازبه سر برنهاد آن کیی تاج آز
بدان نامور گفت پاسخ شنویکایک ببر سوی سالار نو
چوبشنید شیروی بگریست سختدلش گشت ترسان ازان تاج وتخت
کنون شیون باربد گوش دارسر مهتران را به آغوش دار
هر آنکس که بد کرد با شهریارشب و روز ترسان بد از روزگار
چو آوردم این روز خسرو ببنز شیروی و شیرین گشایم سخن
چو بنشست بر تخت شاه اردشیراز ایران برفتند برنا و پیر
پس آگاهی آمد به نزد گرازکه زو بود خسرو به گرم و گداز
فرایین چو تاج کیان برنهادهمیگفت چیزی که آمدش یاد
یکی دختری بود پوران بنامچو زن شاه شد کارها گشت خام