گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
مورچهٔ قیرفام بر قمر آوردهایهندوی طوطی طعام بر شکر آوردهای
ای که ز سودای عشق بی سر و پا ماندهایبر سر این راه دور خفته چرا ماندهای
بوی زلفت در جهان افکندهایخویشتن را بر کران افکندهای
بحری است عشق و عقل ازو برکنارهایکار کنارگی نبود جز نظارهای
گر کسی یابد درین کو خانهایهر دمش واجب بود شکرانهای
شعله زد شمع جمال او ز دولتخانهایگشت در هر دو جهان هر ذرهای پروانهای
آن را که نیست در دل ازین سر سکینهاینبود کم از کم و بود از کم کمینهای
ای صد هزار عاشقت از فرق تا به پایپنهان ز عاشقانت رویی به من نمای
ای از شکنج زلفت هرجا که انقلابیهرگز نتافت بر کس چون رویت آفتابی
درآمد از در دل چون خرابیز می بر آتش جانم زد آبی
گر تو نسیمی ز زلف یار نیابیتا به ابد رد شوی و بار نیابی
از من بی خبر چه میطلبیسوختم خشک و تر چه میطلبی
جانا دلم ببردی و جانم بسوختیگفتم بنالم از تو زبانم بسوختی
عشق را گر سری پدیدستیاین در بسته را کلیدستی
اگر از نسیم زلفت اثری به جان فرستیبه امید وصل جان را، خط جاودان فرستی
جانا دلم ببردی در قعر جان نشستیمن بر کنار رفتم تو در میان نشستی
ای همه راحت روان، سرو روان کیستیملک تو شد جهان جان، جان و جهان کیستی
ای آفتاب از ورق رویت آیتیدر جنب جام لعل تو کوثر حکایتی
گر مرد راه عشقی ره پیش بر به مردیورنه به خانه بنشین چه مرد این نبردی
درج یاقوت درفشان کردیدیو بودی و قصد جان کردی
تا تو ز هستی خود زیر و زبر نگردیدر نیستی مطلق مرغی بپر نگردی
خطی از غالیه بر غالیهدان آوردیدل این سوخته را کار به جان آوردی
با خط سرسبز بیرون آمدیآفت دلهای پرخون آمدی
ای لبت ختم کرده دلبندیبنده بودن تو را خداوندی