گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
غمزه بود مست و نظر هوشیارسحر مبین است ببین چشم یار
گرفت پرده ز رخسار شاهد منظورکه آفتاب نیارد که باز پوشد نور
گر تویی ساقی ما باده خلر چه ضرورور تویی شاهد ما لعبت کشمر چه ضرور
هر کرا نقش نبسته بضمیر آیه نورگو بخوان فاتحه و صورت او بین از دور
دانشوران بفضل و هنر کرده افتخاربخت آوران بطالع میمون امیدوار
منم بگرفته دل از وصل دلبربود بی دلبرم کوهی به دل بر
بحث حکمت چه می کنی برخیزدفتر معرفت در آب بریز
عشق کرد آدم از ملک ممتازنبود مردمی بدیده باز
ای به بالات راست کسوت نازدو جهان بر درت بعجز و نیاز
شب قدر است این یا صبح نوروزکه کوکب سعد گشت و بخت فیروز
پرشکوه دلی دارم از خون جگر لبریزلبریز چو گردد خم شاید که کند سر ریز
از ما کند دریغ چو جور و جفا هنوزکی طبع اوست مایل مهر و وفا هنوز
از جهان و جهانیان بگریزاز زمین و از آسمان بگریز
حلاوتی که چشیدم از آن دهان امروزشکرفشان سزدم گر بود زبان امروز
تا چند نافه ریزی از آن زلف مشک بیزبیمار شد دو چشم تو از بوی مشک خیز
امشب ایشمع انجمن افروزپر پروانه را زمهر مسوز
بر گل فشاند غالیه از زلف مشک بیزناسور شد جراحتت ایدل زجای خیز
خیز ای کمند آه و در زلف او درآویزاو را بخویشتن کش با او دمی درآویز
ای ساقی آتش دست زآن آب شرار انگیزاز خم به سبو افکن از شیشه به ساغر ریز
بساز مطرب مجلس نوای شورانگیزکه تا بری زرهم زآن اصول رنگ آمیز
آن را که با تو نیست مجال کنار و بوسبر عمر رفته شب همه شب می خورد فسوس
درد چون دادی طبیب از ناتوان خود بپرسگر نمی پرسی ز درد از امتحان خود بپرس
دل چو افغان برکشد پروا نمیدارد زکسمرغ عاشق را نه بیم از بند باشد نه قفس
رتبه عشق برونست زادراک قیاسعقل مستأصل چونست قرین افلاس