گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
رحمی ای ساقی که از دیر و حرم بیگانه امنه مقیم کعبه ام نه ساکن بتخانه ام
محراب نخواهم خم ابروی تو دارمزنار نبندم شکن موی تو دارم
زنی گر تیر پرتابم که روی از عشق برتابمکنار از بحر نتوانم که رفت از دست پایابم
تا بسرشوری از آن خسرو شیرین دارمکی بشکر دهنان من سر تمکین دارم
نشایدم چو دل از مهر یار برگیرمضرورتست کز اینجا ره سفر گیرم
لاابالی وار تا رند و قلندر گشته ایمبا همه بی کسوتی دارای افسر گشته ایم
رحمی ای عشق که من مانده بچنگ هوسمرحمت ای شحنه و برهان تو زقید عسسم
عشق عقل سوز ببخشا به حالتمکز پند عاقلان به جهان در ملالتم
وحشی صفت از خلق رمیدیم رمیدیمدر حلقه دام تو تپیدیم تپیدیم
مدتی بود که دور از در جانان بودمدور از آن روح ران صورت بیجان بودم
آخر ای پیر خرابات نه من مخمورمگر زنم حلقه بدر می طلبم معذورم
چون نیست ره که بر سر کوی تو بگذریمبگذار آینه که به عکس تو بنگریم
سیل اشکم به شب هجر چو پیوست به همکشتی و نوح به یک موجش بشکست به هم
گردر میکده شهر به بستند چه غمسایه تاک مباد از سر میخواران کم
یاد باد آنکه گلستان پر از گل بودمزیب دامان و کنار از گل و سنبل بودم
عهد کردم که بجز حرف غم عشق نگویمیا رهی جز طلبت با قدم صدق نپویم
جام جم راح آتشین دارم می گلگون بساتکین دارم
تا خماری به سر از نشیه دوشین دارممیل یک بوسه ای از آن لب نوشین دارم
تا که بر طور دل این آتش سودا زده ایمآتش غیرت بر سینه سینا زده ایم
تا در آیینه رویت صنما می نگرمکافرم گر به جز از نور خدا می نگرم
تا خم زلف بتان آمده زنار دلمبت پرستی ز میان گشته پرستار دلم
بر بهشت رخت آن خال که دیدم گفتممن چو آدم زپی گندم جنت افتم
از دیدنت همی نه ز خود بیخبر شدمکز برق جلوه تو سراپا شرر شدم
نپندارم که دیگر در جهان اغیار می بینمکه در آیینه دل طلعت دلدار می بینم