گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
تو که پرچمی ز عنبر به فر از ماه داریچه غمی ز دود آه دل دادخواه داری
مرغ هوهو زد به گلشن خیز دهیاز سبو می در قدح کن یا صبی
دین و دل ای سیم تن تنها نه از من می بریبا چنین رو دل ز سنگ و روی آهن می بری
زاهد خام به هرزه چو برآرد نفسیهست معذور که در وی نگرفته قبسی
تا که به مصر نیکویی سکه زدی به دلبرییوسف مصری ات ز جان بسته میان به چاکری
یا مقلتی تزود من نظرة الحبیبیزیرا که دیده را نیست بی دیدنش شکیبی
تو را که از همه خوبان شهر ممتازیروا بود که مرا از نظر نیندازی
ای هشت باب خلد ز روی تو آیتیوز قامت تو شور قیامت کنایتی
روز نخواهد آمدن چون شب ما به روشنیبیهده نوبتی چرا نوبت صبح میزنی
یاد داری دوش کاندر سر خماری داشتیبا حریفان بود جنگ و با پیاله آشتی
رشته ها بر گردنم ای زلف یار آویختیفتنه کردی ای نگاه مست خونم ریختی
دلا ز عشق مجاز از چه مهر برکندیحقیقتی به کف آور که باز پیوندی
ای برق چون به خرمن احباب بگذریزین خس خدای را به تغافل تو نگذری
گرهی ززلف بگشا و بکش زرخ نقابیبنمای در دل شب بخلایق آفتابی
داشت خمارم سر دیوانگیساقیم آورد می خانگی
ساقی به کجایی بده آن مایه مستیتا بر سر مستی بنهم کسوت هستی
ایکه از چهره شمع انجمنیبقد ازنار سرو در چمنی
تو نه ای زآب و خاک از نوریبچه ناز پرور حوری
هرگز فنا نگردی تا هست عشق باقیتا مستیت به سر هست منت مبر ز ساقی
ای نفس اگر از در معنی به در آییاز صحبت ظاهر به حقیقت بگرایی
خلیلی صرمت حبال العهودیو احرقت قلبی به نار کعودی
پیش از این بوده بچین صورتگرینقش او میرفته در هر کشوری
خوشا وقتی که بر آتش بر منظور بنشینیبسوزی پرده چون پروانه و مستور بنشینی
بدنامی است و رندی در عشق نیکنامیگفتار خاص اینست بگذار قول عامی