گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بنامیزد چنان فرخ لقاییکه گویی سایۀ پر همایی
مخدوم کمال ملت و دینای رای تو سوی نیک رایی
ز ابر چون برف سیم باریدیگر بدی چون دل تو دریایی
ای آنکه از افاضل انوار معنویخورشید را ز خاطر خود وام داده ای
ای جز به احترام خدایت نبرده ناموی سلک انبیا ز وجود تو با نظام
تا همی بر گل نگارم خط مشکین آوردمرکب صبر مرا هر لحظه در زین آورد
ای به رخ روشن و زلف سیاهکرده شب و روز جهانی تباه
ای به همت بر از فلک جایتچشم گردون ندیده همتایت
رفت آنکه روز ما ز ستم تیره رنگ بودواندوه را بنزد دل ما درنگ بود
ای برده آتش رخ تو آب کارگلبر باده داده عارض تو روزگار گل
ای ز دستت آز را سرمایه ایذکر حاتم با کفت افسانه ای
تا زلف مشکبار به رخ برفکنده ایسوزی ز رشک در دل مجمر فکنده ای
زهی با چهره ات گلبار گلزاررخت گلگونۀ رخسار گلزار
چون مشک زلف بر گل رخسار بشکندپشت بهارو رونق گلزار بشکند
جانا به سحر چشم جهانی ببسته ایزین حلقه های زلف که بر هم شکسته ای
کو خروش و شغب و ناله چراخاموشیدخواجه راحال برین حال و شما باهوشید
دل بر احوال روزگار منهرنج بر خود باختیار منه
خیزید تا غریو بعیوق بر کشیمفریاد دردناک ز سوز جگر کشیم
بر هیچ آدمی اجل ابقا نمی کندسلطان مرگ هیچ محابا نمی کند
مهروی من بخواست به عزم شکار اسبخیز ای غلام گفت به زین اندر آر اسب
ای خداوند من و مخدوم مندر ثنای تو سخن محکوم من
اسبی دارم که دور از اسبتهمواره در آرزوی کاهست
منعما شکرهای انعامتبزبان قلم نیاید راست
غریب و خسته و درمانده ام خداونداز فیض فضل تو یک شربت شفا بفرست