گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
شرم بادت گفته ای عرفی فلانرا خام گفتبایدت گفت آتش اندیشه زین به بر فروز
عرفی نصیحت کنمت گوش دار گوشتاوارهی زکشمکش صلح و جنگ خویش
اشتری گم کردی و جستیش چستچون بیابی چون ندانی کان تست
ای قوی برهان وسواست علیکم بالسکوتچشمه زهر هلاهل کرده ای تریاک خویش
شاهنشها حقیقت اسبی که داده ایبشنو زلطف تا برسانم بعز عرض
اگر ملازم شعرم مدان که بی خبرمز راز صوفی و نقل فقیه و علم حکیم
چه گویمت که نیرزد بگفتگوعرفیز عهد ماضی و حال آنچه در گذر دیدم
شعر فخر و شاعران ننگین ز فرط حرص و آزخویش را از زمره این جمع چون بیرون کشم
منم عرفی امروز کز کشت طبعمبود خرمن افشان کف خوشه چینان
ای که درآیینه ام خود راسیه رو دیده ایجنگ بیسودست رواندیشه زنگی مکن
از خجلت این گنه که عفوشبر توست نه بر عطای یزدان
بحضرت تو مرا نسبتی است عرض کنمبشرط آنکه کند خرده بین زبان کوتاه
بدون معنی اگر حسن یوسفی داریز صحبت تو زلیخا شود دل افسرده
همچنانک هر کسی در معرفتمی کند موصوف غیبی را صفت
بحر هنر حکیم ابوالفتح کان فضلای آنکه جز بمنهج اولی نیامدی
ای وفا پیشه یار هم مشربکه بعرفی دعا فرستادی
لطیفه ای زسر صدق گویمت عرفیبسنج اگر بدو نیک متاع میدانی
شنیده ام که بشوخی بر آن سری عرفیکه پرده بر سر اسرار چیده بگذاری
نوای مدح که سنجی دلا مبارک بادترانه نفس نغمه زا مبارک باد
ای حسن تو برتر از چه و چونسبحان الله ز حسن بیچون
دو زلف تو صنما عنبر و تو عطاریبه عنبر تو همی حاجب اوفتد ما را
ز آب چشم من ای دوست روی و موی بشویکه این چو برکه معبود توست و تو ترسا
رخ زرد کرد آن رخ رنگریزکه بالاش سروست و رخ آفتاب
یک نظر قانع مشو زین سقف نوربارها بنگر ببین هل من فطور