گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
به علم فلسفه چندین چه نازیکه باشد فلسفی دایم معطل
طبل از وصل تو چنان نالدکه من اندر فراق روح کسل
بخواست کاغذ و برداشت آن نگار قلممثل صورت خود را برو کشید رقم
ای روی تو باغ و باغبانی توروی تو و باغ هر دو همچون هم
آمد به عرض گاه دلارام من فرازپیش بساط عارض در جمله حشم
ای روی تو چون تخته سیمین و نبشتهدو صاد و دو جیم از تبتی مشک در آن سیم
هر که زیشان گفت از عیب و گناهوز دل چون سنگ وز جان سیاه
ای آفتاب حسن تو را آفتابسجده برد همچو من از آسمان
ای بت صیاد جز از تو که دیدصیدی که صید کند در جهان
ای دلارام یار بازرگانماه نقطه دهان موی میان
تا کی تویی به تعبیه جنگ ساختنوین اسب کامگاری پیوسته تاختن
ای بت دیبا رخان به دو رخ دیباتا نکنی پاره پاره صد دل پر خون
به حج شدی و من از اندهان هجرانتبه گرد خانه تو گشته ام چو حاج دوان
ای بت شکر لب شیرین دهانخوبتر از عمری و خوشتر ز جان
تا بدیدم که شد از دست تو ای جان پدرقلم چون زر بر کاغذ چون سیم روان
چو اشک ابر به گل برچکیده بینم خویبر آن دو عارض گلگون و آن دو زلف نگون
ای بت زیبا کافر دلی و کافر دینکفر و ایمان شده از زلف و رخت هر دو یقین
گفت پیری مر طبیبی را که مندر زحیرم از دماغ خویشتن
ای لب تو چنانک زو در عمرنتوان شهد و نوش نوشیدن
خود را چرا رگ زدی بی علتیای آنکه هست خون رگت جان من
زرد کردی رخم به انده و غملعل کردی دهان تنبول تن
دو گونه تیر داری بر کف و چشمسپیدان بعضی و بعضی سیاهان
چون میل تو به آب همی بینم ای صنممانند چشمه کردم من چشم خویشتن
ای صنم چنگ زن چنگ سازفخر همه چنگ زنان جهان