گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بر فرازد چو علم آه سحرگاهی مادو جهان پر شود از کوکبه شاهی ما
شور دل ها بود ترانه مانمک دیده ها فسانه ما
طی می شود از مصرع آهی گله ماطالع به وصال تو نویسد صله ما
چند به غمزه خون کنی خاطر ناشکیب رابر رگ جانم افکنی طره دلفریب را
تا شفقی کرده ای رخ نمکین راگل عرق آلود شرم کرده جبین را
گل داغی ز عشق او بیاراید جهانی راکه یک خورشید بس باشد زمین و آسمانی را
چراغان کرده ام از داغ دل ویرانه خود راکه چون پروانه در رقص آورم دیوانه خود را
بیابان مرگ حسرت کرده ای مشت غبارم رابه باد دامنی روشن نما شمع مزارم را
همچو مجنون کاو سگی را می نواختبوسه اش می داد و پیشش می گداخت
سواد هند خاطرخواه باشد بی کمالان رانماید خانه تاریک روشن چشم عریان را
خداوندا تسلی کن دل امیدواران رابه الفت آشتی ده آن قرار بی قراران را
بلا شد گوشه چشم ترحم بی گناهان رانگه٬ تیغ سیه تاب است این مژگان سیاهان را
مشکل افتاد عجب کار من حیران رادل مگر یاد دهد مهر و وفا جانان را
گر در ره عشق تو به کار است دل مادریاب که بس زار و نزار است دل ما
از ساده رخان در تب و تاب است دل مازبن آتش بی دود کباب است دل ما
ای سلسله زلف تو بر پای دل ماسودایی خال تو سویدای دل ما
زد حلقه عشق بر در دولتسرای مانقش مراد شد شکن بوریای ما
از فیض ریزش مژه تر شد دماغ ماافتاد سایه رگ ابری به باغ ما
کشم آهی ز دل کامشب برد از دیده خوابش راگذارد نعل بر آتش سمند پرشتابش را
بعد ماهی چون رسیدند آن طرفبی نوا ایشان ستوران بی علف
بیا مستانه چاک پیرهن پیش صبا بگشادر فیضی به روی دیده های آشنا بگشا
درین دریای بی پایان درین طوفان شورافزادل افکندیم بسم الله مجریها و مرسیها
زهی از خار خارت شعله در جان گلستان ها راز لعلت مهر خاموشی به لب سوسن زبان ها را
صبا از منزل سلمی سلام آورد مستان راز زلفش نامه مشکین ختام آورد مستان را