گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ز لوح حکمت اندیشان بگو خونین درونان راکه صدره شسته طفل اشک من چون مشق یونان را
گذشته است ز گردون لوای رفعت ماگرفته روی زمین آفتاب شهرت ما
به سر گسترده دارد ظل عالی خیل نازش رامخلد باد یا رب سایه مژگان درازش را
نبرد جلوه گل جانب گلزار مرامی برد ناله مرغان گرفتار مرا
بلعم باعور و ابلیس لعینز امتحان آخرین گشته مهین
سفید کرد غمت دیده های تار مرابود سیاهی زلف تو روزگار مرا
خامه فروهشته بود آیت تنزیل راباز دمیدن گرفت صور سرافیل را
بس که چون صبح زند دم ز صفا سینه ماصورت کین همه مهر است در آیینه ما
به گلشن غنچه یاد از نوشخندان می دهد ما رانشانی سرو از بالا بلندان می دهد ما را
هنوز آغاز رعنایی ست عشق سرکش ما رافروزان تر کند دامان محشر آتش ما را
ز مژگان ساختم گلگون چنان روی بیابان راکه داغ لاله کردم مردم چشم غزالان را
چه گیرایی ست یارب جلوه گیسوکمندان راکه بگسست از صنم پیوند جان زناربندان را
به فردا وعده داد امروز جان ناشکیبا راکه شادی مرگ سازد وعده فردای او ما را
تراوشهای موج خون کند غمخواری ما راکه شوید مرهم از رخساره زخم کاری ما را
عنان ریز است از هرسو سپاه عشق بر دل هانپرسد سیل بی زنهار هرگز راه منزل ها
و آن شغال رنگ رنگ آمد نهفتبر بناگوش ملامت گر بکفت
افتاده دو عالم ز نظر دیده ما رانادیده مبین چشم جهان دیده ما را
چون گرد باد حیرت از خود رهاند ما راسرگشتگی به جایی آخر رساند ما را
ساقی دوباره پر کن از باده گوی ما راوآن گاه غم نباشد بشکن سبوی ما را
درین فکرم که تعلیم جبین سازم سجودش رابه داغ دل دهم یاد عذار مشک سودش را
در کوچه آن زلف مده راه صبا راآشفته مکن مشت غبار دل ما را
اگر بیند ز قدت مصرع برجسته مضمون راچمن پیرا کند از باغ بیرون سرو موزون را
اگر زردشت دیدی یک نظر برق عتابش راپرستشگاه می کردی نگاه شعله تابش را
رهی ندارم بغیرکویت الیک رجعی لدیک زلفافلا تکلنی الی سواکا الست شیب و لست شابا