گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دل در حریم وصل تو پا را نگه نداشتداغم ازین سپند که جا را نگه نداشت
گرتو را روی زمین خواهش ماوای خوشی ستخانه در گوشه دل کن که عجب جای خوشی ست
ای تازه به دیدار تو ایمان خراباترخساره و خطت گل و ریحان خرابات
بعد نه مه شه برون آورد تختسوی میدان و منادی کرد سخت
ای یوسف مصر از تو گرفتار محبتعیسی به تمنای تو بیمار محبت
بلبل و پروانه را عشق گریبان گرفتاین ره بزم آن یکی راه گلستان گرفت
ز لنگر دل دیوانه عشق بند گسستگرانی غم من جذبه را کمند گسست
در طینتم از بس که رگ و ریشه وفا داشتخاکم چه بهاران و چه دی مهر گیا داشت
صد جان به حسرت سوختی آهی ز جایی برنخاستاز دل شکستن های ما هرگز صدایی برنخاست
دور از در تو روضه ی رضوان به ما نساختبوی گل و نسیم گلستان به ما نساخت
گل خزان زده ام زندگی ملال من استشکسته رنگی من ترجمان حال من است
گرچه پیمانه ی می مشرق نور دگر استباده را در گل رخسار ظهور دگر است
مستان شب غم رفت و سحرگاه فتوح استپیمانه بیارید که هنگام صبوح است
رخسار تو را تازگی از چشم تر کیستاین خرمی از فیض بهار نظر کیست
خود زن عمران که موسی برده بوددامن اندر چید از آن آشوب و دود
برخاست دل ز سینه و پیکان فرو نشستتا پر خدنگ ناز تو در جان فرو نشست
ما را تن ضعیف به زندان عالم استاین هم که زنده ایم ز دستان عالم است
حیرانی من محرم آن روی چو ماه استاین دیده چراغی ست که بی دود سیاه است
در کوی تو نقش قدمم حالتم این استبرخاستنم نیست ز جا طاقتم این است
از آن سرم به هوای تو مایل افتاده ستکه آرزوی تو چون شعله در دل افتاده ست
روزی که حجت از خلق خواهند در قیامتروی تو حجت ماست ای قبله گاه حاجت
زاهد از ساغر شراب گریختشب پر از نور آفتاب گریخت
کون و مکان به زیر نگین قناعت استمور مرا به ملک سلیمان چه حاجت است
لطف و قهرت به من سوخته جان هر دو یکی ستدانه چون سوخت بهاران و خزان هر دو یکی ست