گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
مرا مجال سخن باده زلال دهدکه شیشه ره به پریخانه خیال دهد
دور عذار تو خط وجود نداردآتش سوزان برق دود ندارد
خیالش گر چنین در خاطرم جاگیر می گرددپس از مردن غبارم گرده تصویر می گردد
کودکان مکتبی از اوستادرنج دیدند از ملال و اجتهاد
شبی که سرو تو شمع مزار من گرددچو گردباد به گردت غبار من گردد
آماده است تا مژه ما به هم خوردسیلی کزو خرابه دنیا به هم خورد
تا کی توان ز عمر فریب سراب خوردباید نهاد لب به لب تیغ و آب خورد
هرکس به خاک میکده مست و خراب مردآسوده از ثواب و خلاص از عذاب مرد
جلوه اش دامن نازی به دل ریش کشیدپادشه رخت به ویرانه درویش کشید
چه شد یا رب که ابر نوبهاران برنمی خیزدرگ موجی ز جام میگساران برنمی خیزد
تا سرو را هوای قدت سرفراز کردپا از گلیم ناز چو زلفت دراز کرد
ز آهم بیستون چرخ آتش تاب می گرددز برق تیشه من کوه آهن آب می گردد
عشق تو که صد برهمن از کیش برآوردآتش شد و دودم ز دل ریش برآورد
عشق آمد و از سینه من دود برآوردگلزار خلیل آتش نمرود برآورد
اختلاف عقلها در اصل بودبر وفاق سنیان باید شنود
از حرف سست توبه لب را گزید بایدگر لب نمی کشد می حسرت کشید باید
ز فیض روی تو خط کامیاب می باشدچراغ گوشه نشین ماهتاب می باشد
ساقی چه شد که آتش موسی ز می کندمطرب کجاست تا دم عیسی به نی کند
اهل قلم فراغت دنیا نمی کنندکاری که دست می کند اعضا نمی کنند
گر دل سر شکایت دیرینه واکندبیگانگی چه ها به تو دیر آشنا کند
بهار اسباب شورم را به سامان کرده می آیدشلایین جلوه و سنبل پریشان کرده می آید
تابی به سر زلف زد و طره به خم داداسباب پریشانی ما دست به هم داد
خوشا روزی که تیرت پی به جان مستمند آردشبیخونی نگاهت برسربخت نژند آرد
بر سر تربتم آن نوگل خندان آریدسست پیمان مرا بر سر پیمان آرید