گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
از کارگاه نسبت هرکس لباس پوشدشاهد پرند و دیبا زاهد پلاس پوشد
نشد شبی که می خونم از سبو نچکدفشرده جگر از چشم تر به رو نچکد
سپهر سفله پرور در شکستم راحتی یابدهمانا این هما از استخوانم لذتی یابد
بدآموز وفا کی قدر ناز یار می دانددل من لذت آن غمزه خونخوار می داند
دستان زن عشرتکده فریاد نداندنالیدن ما مرغ چمن زاد نداند
به سینه چون مژه او سنان بجنباندتپیدن دل من آسمان بجنباند
خمش زخوی تو عاشق بود زبانش و لرزدچو شمع شعله کشد مغز استخوانش و لرزد
از یاد شکرخنده اش تلخی هجران شد لذیذزان لب به کام زخم ما شور نمکدان شد لذیذ
سجده کردند و بگفتند ای کریمدور بادا از تو رنجوری و بیم
اثر چون نیست در فریاد ما پاس نفس بهترازین بیهوده نالی صد ره افغان جرس بهتر
در حضرت شاهان دل گمراه نگهدارپاس ادب خاطر آگاه نگهدار
برکف دل سی پاره عشاق نگهدارحرز تن و جان این کهن اوراق نگهدار
کام طمع ز لذت دنیا نگاه دارامروز پاس دولت فردا نگاه دار
ای دل به ناله از جگر خاره خون برآربا می دمار از خرد ذوفنون برآر
ای صبا نکته ای از لعل شکربار بیارگهری تحفه ز گجینه ی اسرار بیار
ای دل همه لافی سخن حوصله بگذاردیدی جگر عشق نداری گله بگذار
بی تو در پیرهن نامیه خار است بهارچشم مخمور تو را گرد و غبار است بهار
سبز شد خط لب یار بهار است بهارای جنون من سرشار بهار است بهار
هر سو به جلوه بردی صبر و قرار دیگرهر گوشه ای فکندی در خون شکار دیگر
بامدادان آمدند آن مادرانخفته استا همچو بیمار گران
من خراباتیم ای شوخ مرا یار مگیرنیکنامی تو ره خانه خمار مگیر
می کند دل در خم زلف تو زاری بیشترشب چو شد بیمار دارد بی قراری بیشتر
ساقی به لبم باده پالیده فروباردر پرده دلم خون کن و از دیده فروبار
از کمال خویش نالم نی ز جور روزگارزیر بار خود بود دستم چو شاخ میوه دار