گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چشمت از ناز نبستهست در راز به منرسد از جنبش مژگان تو آواز به من
نقاب از چهره بگشا شور محشر را تماشا کندرآ در جلوه آه شعله پیکر را تماشا کن
هان ای حریف میکده می در ایاغ کنشوریده غمیم علاج دماغ کن
جانا میاموز فارغ نشستنباید دلی را از غمزه خستن
ز خون دیده باشد مایه دار اشک غم آشامانبه آب خویش گردد آسیای گوهر غلتان
چون شمع ما را هم زبان گرم سخن خواهد شدنامشب عجب هنگامه ای در انجمن خواهد شدن
گر چنین پر رخنه از سوز جگر خواهد شدننامه من دام مرغ نامه بر خواهد شدن
ساقی دم صبوح است خورشید جام گرداندور زمانه یکدم حسب المرام گردان
هفت شمع از دور دیدم ناگهاناندر آن ساحل شتابیدم بدان
بی تو چسان به سر برد جان امیدوار منای بت دلفریب من صبر من و قرار من
نگاه گرم آتشپاره ای برد اختیار منبود در پنجه ی برق تجلی مشت خار من
ز درویشی بقا دارد دل روشن ضمیر منزند پهلو به آب زندگی موج حصیر من
پیری به راه حرص نتابد عنان منتن در نمی دهد به کشاکش کمان من
خارم که نیست گلشن صورت سرای مندهرم نمی خرد که ندارد بهای من
که خواهد رسانید پیغام منبه بیگانه آشنا نام من
با این تنک سرمایگی زحمت مکش زاری مکنهمچشمی مژگان من ای ابر آزاری مکن
ز رخ چون آتش موسی نمودی سینه سینا کنلبت را چون دم عیسی ست این دل مرده احیا کن
روی که جلوه کرده که حیرانم این چنینزلف که دیده ام که پریشانم این چنین
نامه ات خواندم و می بایدم افشان کردنقطره ای چند سرشک از مژه غلتان کردن
باز می دیدم که می شد هفت یکمی شکافد نور او جیب فلک
ای طلعت سیمین بران آیینه رخسار توصبح بناگوش بتان یک پرتو از انوار تو
دل در پریدن است چو شبنم ز روی توخون مشک می شود به رگ گل ز بوی تو
ای آب خضر سایه سرو روان توآتش به جان گل از رخ چون ارغوان تو
بنگر چه می کند مژه های دراز توآخر بگو چه شد نگه دلنواز تو