گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
از هند نجس نجات می خواهم و بسغسلی به شط فرات می خواهم و بس
از ظلمت هند سفله انگیز مترسوز تیرگی شب ای سحرخیز مترس
بخرید یکی خواجه غلامی به هوسپرسید از آن بنده ی پاکیزه نفس
آنی که سر از سجده کوی تو نتافتنه روم و نه روس
نوح اندر بادیه کشتی بساختصد مثل گو از پی تسخیر بتاخت
این خرقه پر زرق و ردای سالوسای دل به کجا برم کزو به ناقوس
تا چند به چنگ غم پنهانی خویشروزی به شب آرم از گرانجانی خویش
صوفی برخیز باده صافیست بکشخم گر نبود پیاله کافیست بکش
ای عوج زمانه قد چالاک بکشگردن به عروج قبه خاک بکش
ای صورت و معنی تو را پستی فرضاز طبع قد تو کو تهی برده به قرض
پنهان به سیه خانه حرف است نقطبا آنکه ز نقطه شد پدید آن همه خط
تا عشق فکند در دلم تاب چو شمعیک لمحه ندید دیده ام خواب چو شمع
این مثل بشنو که شب دزدی عنیددر بن دیوار حفره می برید
آسوده تویی چو سرو و سوسن در باغمن سوخته ام به هجرت ای چشم و چراغ
چون عشق کشید تیغ هیجا ز غلافتسلیم فکند سر که این گوی و مصاف
هرچند نوای آتشین دارد عشقبشنو که حدیث دلنشین دارد عشق
صوفی که بود اساس کارش بر زرقژاژش به دهان خاک سیاهش بر فرق
چون لاله آتشین درین تیره مغاکپیداست مرا داغ دل از سینه چاک
سر آن خرگوش دان دیو فضولکه به پیش نفس تو آمد رسول
میزان حقیم و امتحان و لک لکتا باز نماییم گران را ز سبک
گر نیست مرا طالع فیروز چه باکور طبع نگردد الفت آموز چه باک
پختیم به کار خویش سودا من و دلشرمنده شدیم از تمنا من و دل
تا عشق تو گشت از ازل روزی دلبربست میان را به غم اندوزی دل
اندوه چو بیش شد گرفتم کم دلدل ماتم من گرفت و من ماتم دل