گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
تا چهره ز اشک ارغوانی نکنیدر محفل عیش گل فشانی نکنی
امروز دل است زیر بار عجبیدارد نفس صبح غبار عجبی
از می لب غنچه گشت گلگون ساقیچون لاله نشسته ایم در خون ساقی
ای آنکه به لافگاه دعوی چستیواندر طلب گوهر عرفان سستی
خاموش حزین که گفتنی ها گفتیبا مثقب کلک خویش درها سفتی
در کعبه حزین امیر اسلام شویدر دیر حریف باده و جام شوی
آنی که به قد ز سرو آزاده تریدل را ز بهشت نقد آماده تری
ای آنکه بنفشه زیب نسرین داریصد رخنه ز غمزه در دل و دین داری
مهری به لب خود زن اگر مرد مهیگر نیکی اگر بدی که خاموش بهی
هر دم ز تو عمر می کند بیخ و بنیجز وعده به فردا نشناسی سخنی
قوم گفتند ار شما سعد خودیتنحس مایید و ضدیت و مرتدیت
سرتاسر آفاق حزین گردیدیوز دیده دید دیدنی ها دیدی
از عشق فتاده ام به منزلگاهیکانجا نبود سوی برون شد راهی
بر رخ چه درگشاید بیگانه وفا راچشمی که می نبیند دیدار آشنا را
آواره عالم نگهی ساخته ما راآن گوشه نشین دربه در انداخته ما را
دل نازک پر از خون است و رسوا می کند ما راغلط در بزم او ساقی به مینا می کند ما را
سرشک لاله گون رشک گلستان می کند ما رابهار خار مژگان گل به دامان می کند ما را
چو شیشه بود تمنا تن کبود مرافلک به سنگ جفای تو آزمود مرا
سمند جلوه او کرده تا غبار مراچو گردباد بلند است از مزار مرا
رفت آنکه دل به محنت آسوده بود ما راچشم از فسانه غم شب می غنود ما را
تب و تاب دوزخ از دل نبرد بهشت ما راشده همچو شمع داغت خط سرنوشت ما را
انبیا گفتند فال زشت و بداز میان جانتان دارد مدد
دادی به باد طره عنبر سرشت راکردی کساد نکهت باغ بهشت را
چنان افشاند چشمم بی تو اشک بی محابا راکه ابر امشب غلط هردم به دریا می کند ما را