گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بزارید وقتی زنی پیش شویکه دیگر مخر نان ز بقال کوی
چون شود محو از دل خاکی سرشت ما غبارکی به افشاندن رود از دامن صحرا غبار
یادش از شوخی به دل ما را نمی گیرد قرارپرتو خورشید در دریا نمی گیرد قرار
گذشتم از سر عشقت من و خیال دگرگل دگر چمن دگر و نهال دگر
آمدی مستانه و گل گل طرب دارد بهارخندها از غنچه گل زیر لب دارد بهار
دلم از هجر تو خون است امروزآفت صبر و سکون است امروز
عمر رفت و هست ذوق آن بر و دوشم هنوزتنگ دارد شوق آغوشش در آغوشم هنوز
چشم آینه پرآب است از مثال من هنوزسنگ راهم گریه می آید به حال من هنوز
دل عاشق زفغان سیر نگردد هرگزجرس از ناله گلوگیر نگردد هرگز
صبح شد ساقی همان مستی شب دارم هنوزخنده ها بر گریه های بی سبب دارم هنوز
شد از نگاه که آشفته یار ما امروزگرفته رنگ خزان نوبهار ما امروز
شنیدم که پیری به راه حجازبه هر خطوه کردی دو رکعت نماز
مردم و مهر ترا در دل نهان دارم هنوزاز سر خاکم چنین مگذر که جان دارم هنوز
در دامن دل اشک ز مژگان تر اندازاین مشت شرر باز به جیب جگر انداز
نوبهار آمد هوا آیینه پرواز است بازهر طرف خیل پری سرگرم پرواز است باز
فریاد چقدرها خورد افسوس بر امروزآن کس که نه دندان فشرد بر جگر امروز
مستان پی گلگشت چمن می رسد امروزنازش به گل و سرو و سمن می رسد امروز
به سیر باغ خرامان شد آن نگار امروزچه مایه فیض که اندوخت نوبهار امروز
غیر از ایام وصال بت دلخواه مپرسچند پرسی ز شب هجر مپرس آه مپرس
معنیی گر هست با رند می آشام است و بسچشم بیداری و به عالم گر بود جام است و بس
ز لب به سینه عبث نیست ترکناز نفسبود سمندر دل صید شاهباز نفس
غنچه از دلبستگی گردیده پنهان در لباسمفت آزادی که چون سرو است عریان در لباس
به سرهنگ سلطان چنین گفت زنکه خیز ای مبارک در رزق زن
به رنگ شمع بگدازد ز سوز سینه ام تیرشچو موج باده گردد آب خون آلوده شمشیرش