گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
در خواب به کف داشتم این طره پرتابای کاش که بیدار نمی گشتم از این خواب
تا سر زلف تو در دست نسیم سحر استراز سربستۀ ما در همه عالم سمر است
دل که آزاد ز زنجیر بلا و محن استتار زلف تو و را رشتۀ جانست و تن است
تعلیم او نکرد معلم حدیث عشقایکاشکی که من شدمی ترجمان دوست
صوفیی در باغ از بهر گشادصوفیانه روی بر زانو نهاد
همقطاران رفت ما ماندیم خاک کوی دوستدیگران را کعبه مقصد بود ما را روی دوست
دلم از یاد هجر دوست خون استندانم حال مهجوران که چون است
مرا تنگست در دل منزل دوستهمی ترسم بتنگ آید دل دوست
گرچه در پای فکندی چو سرموی مرابدو عالم نفروشم سر مویی ز سرت
نقش وصل توام از ششدرغم ره نگشودچکنم کار من دلشده وارون افتاد
روی بنما و به پای تو فشانم جان رازلف بگشا که نهم بر سر کفر ایمان را
ز پریشانی ما کی شود آگاه کسیکه گرفتار بدان زلف پریشان نشود
عکس تو تا بر آینۀ ساغر اوفتادعشاق را هوای می اندر سر اوفتاد
گر مرا راه گدایی بسر کوی تو بودتا ابد دست من و حلقۀ گیسوی تو بود
گر مرا در سر سودای تو شد جان سهل استسر زلف تو ز آفات سلامت باشد
پس سلیمان دید اندر گوشه اینوگیاهی رسته هم چون خوشه ای
شبهای وصل روز فراق آیدم بخوابچو غرقۀ که رخت سوی ساحل آورد
به سر زلف تو کز زلف تو سر می نکشمچه کنم نیست جز اینم سر سودای دگر
رهم نمیدهد اغیار بر سر کویشکه کام دل بنگاهی ستانم از رویش
جز دو ابروی کج یار بروی چونگارمی ندیده است کسی در سر یکمه دو هلال
گر بدل از صحبتم داری ملالبکشم ایزیبا پسر خونم حلال
هزار شانه به زلف نگار خویش کشیدمز ازدحام دل خویش در میانه ندیدم
دم شاهی زنم از بندگی حضرت توحلقه ای گر ز سر زفت تو در گوش کنم
گفتم هوای زلف تو از سر بدر کنمترسم کم عمر در سر اینکار سر کنم