گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
طالع وارون بر آن برگشته مژگان بسته ایمگرچه بی قدریم خود را بر عزیزان بسته ایم
گوهر آما ی گنج خانه رازگنج گوهر چنین گشاید باز
بی قدر نخواهم شد اگر خاک نهادمخوارم منگر ذره خورشیدنژادم
آستین گریه را گاهی که بالا می زنمسیلی سیلاب بر رخسار دریا می زنم
تمام دردم و روی دوا نمی بینمبچشم خواهش خود توتیا نمی بینم
گوهر تاجم که در دست گدا افتاده امسیر طالع بین کجا بودم کجا افتاده ام
ریخت ناخن بس که خار یأس از پا می کشمبر در دل می نشینم پا ز درها می کشم
باده کو تا موج سان رقص از همه اعضا کنمچون حباب از فرق دستار یقین را وا کنم
خاک نشینی است سلیمانیمدست بود افسر سلطانیم
ما که پیش از مرگ آسایش تمنا می کنیمشکوه از بدگردی افلاک بی جا می کنیم
هرگز آشفته ز بد گردی دوران نشدمداد خاکم همه بر باد و پریشان نشدم
تا نفرسود است پا بیراهه پیما می شوممی گذارم پا به راه آن دم که بی پا می شوم
رفت منذر به اتفاق پدربر چنین جستجوی بست کمر
اشکریزان در غمت چون رو به هامون می کنمکاسه مجنون و جام لاله پرخون می کنم
در جستجوی وصلت آن رهرو بلایمکز فرق همچو شانه بگذشته خار پایم
از هر طرف که تا زند ما صید سربراهیمیکسو شدن ندانیم خاک چهارراهیم
کسی نیم که زکس حرف سرد برگیرممن آتشم چه عجب گر زباد در گیرم
دلا مگوی که نگرفت هیچکس خبرمکه سنگ حادثه داند شمار موی سرم
بچاک سینه نه مرهم پی دوا بندمره فرار به صبر گریزپا بندم
همین نه در سفر آشفته تر ز سیلابمکه در وطن همه سر گشته تر ز گردابم
روز و شب از بس که محو آن میان گردیده امموی می ترسم برآید عاقبت از دیده ام
می رویم از خود بیا در انجمن تنها نشینذوق تنهایی اگر داری بیا با ما نشین
هیچکاری برنمی آید ز دست تنگ منورنه جنگی نیست دامان ترا با چنگ من
چون خورنق به فر بهرامیروضه ای شد بدان دلارامی