گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ببحر هست مطلق تا شدم غرقمیان ما و دریا نیست خود فرق
عاشقان را دین و مذهب شد وفاقعشق ورزی راست ناید با نفاق
خواهی که شود کشف برت سراناالحقفانی ز خودی باش و بحق باقی مطلق
شاه و گدا یکسان بود بر درگه سلطان عشقصدپایه از طاق فلک بالاترست ایوان عشق
بر جانان فشان جان را اگر هستی دلا عاشقکه هر کو عشق می ورزد چو جان بازد بود صادق
اگر بسعی تو فضل خدای گشت رفیقرساند این دو رفیقت بمنزل تحقیق
دست و پایی میزنم در راه عشقتا مگر روزی شوم آگاه عشق
چونکه شهانند گدایان عشقباش دلا چاکر سلطان عشق
بسی تصنیف دیدم در حقایقندیدم همچو گلشن پر دقایق
رندیم و قمارباز بی باکاز جرعه جام غم طربناک
تا جامه هستی ز غم عشق نشد پاکدر جستن معشوق نه عاشق چالاک
ای در شعاع روی تو عقل خبیردنگدر راه عشقت آمده پای خرد بسنگ
آوازه حسن تو گرفتست ممالکدر ملک ملاحت نبود غیر تو مالک
بریخت ساقی وحدت می محبت پاکبجام سینه دردی کشان منزل خاک
براه عشق چنان رفت عاشق بی باککه سوخت ز آتش عشق و نکرد فکر هلاک
ماییم نقاب شاهد شنگاو شنگ و نقاب همچو وی ینگ
گر پرده برنداری زان رخ ز جان غمناکآهی کشم که آتش افتد درون افلاک
جان ما مست می عشقست از روز ازلکی شود کی تا ابد هشیار مست لم یزل
هر زمان نوعی بچشم اهل حالمی نماید حسن روی تو جمال
درد عشق آمد دوای درد دلنیست باری جز غمش درخورد دل
در کشور جان و ملکت دلبگرفت سپاه عشق منزل
چو عشقش از دلت گشتست زایلبکنج عافیت کردی تو منزل
زهی بزم و ساقی و حسن و جمالزهی مستی و ذوق و جام وصال
ای حسن جان فزای تو خورشید بی زوالهرگز ندید دیده کس اینچنین جمال