گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
روز آنست که با یار بمیخانه رویمبهر پروردن جان از پی جانانه رویم
روی بنمای ای صنم کز شوق جان می سوزدموآتش غم تا به مغز استخوان می سوزدم
من که سراینده این نوگلمباغ ترا نغمه سرا بلبلم
زلف مشکین تو بر طرف بنا گوش چو میمهست چون بر سمن از سنبل تر حلقه جیم
ساقیا باده گلفام هوس میکندمگردش جام غم انجام هوس میکندم
ساقیا موسم آنست که می نوش کنیممحنت گردش ایام فراموش کنیم
صبح از سر صفا بجهان در دمید دمعیش صبوح گر نکنی وای ازین ندم
گاه آنست که در آب سر افشان گردیمتا بکی بیتو چو زلف تو پریشان گردیم
کج نظر باشم اگر با تو بدل راست نیمیا بجان در پی کاری که دلت خواست نیم
من اندر حلقه زلفش دلی دارم خراب از غممرا در عشق او چشمیست دایم غرق آب از غم
مرا در سر همیگردد که سر در پایت افشانمنثار چون تو دلداری نشاید کمتر از جانم
من دوش بیخود یکنفس در کوی جانان آمدمبی زحمت تن ساعتی در عالم جان آمدم
من از هوای تو ایسرور راستین چکنممن از جفای تو ایجان نازنین چکنم
جنبش اول که قلم برگرفتحرف نخستین ز سخن درگرفت
من عاشق و رند و می پرستمسر مست صبوحی الستم
نگارینا بهار آمد بیا تا جام می گیریمطرب را طالع ثابت ز جرم طبع وی گیریم
ای روی دلربای تو باغ و بهار حسنوی خط مشکبار تو نقش و نگار حسن
ای قاعده زلفت آشوب جهان بودنوی رسم لب لعلت آسایش جان بودن
ایدل ره عاشقی طلب کناندیشه یار نوش لب کن
ای رخ زیبای تو رشک سمنبنده بالای تو سرو چمن
ایصنم گلعذار ای بت سیمین ذقنای شه خوبان چین ای مه هر انجمن
ای عارض گلگونت عکسی زده بر گردونخورشید شده پیدا ز آن عکس رخ گلگون
ایام گل ار بی مل خواهی بسر آوردنرسمی بود این محدث از خود بدر آوردن
ای نرگس مست تو برده دل هشیارانبا عقل خود اغیارند از عشق رخت یاران