گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
شنیدم که عیسی علیه السلامتضرع کنان گفت کای کردگار
شاه جهان طغایتمور خان تاجبخشکز قدر و جاه بر سر کیوان نهد سریر
شرف دولت و دین مشرف دیوان هنرآن منوچهر که خجلت ده مینوست بچهر
شکرها میکنم در این ایامکه تهیدست گشته ام چو چنار
شرف مرد بعلمست و کرامت بسجودنیست بیعلم و عمل هیچکسی را مقدار
شکر نعمت ز کفر وا دارداینچنین خوانده ایم در اخبار
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یاراگر تو شکیب داری طاقت نماند ما را
صاحبا مدتیست تا کردمخدمتت آنچنانک بد مقدور
صاحبا بنده اگر جرمی کردناوک قهر تو در شست مگیر
صاحب اعظم جلال ملک و دین یونس که بادانجم و افلاک را گرد مدار او مدار
صحبت نیکان بود مانند مشککز نسیمش مغز جان یابد اثر
صاحب اعظم غیاث ملک و دین هندو کزووعده شیرین بگیتی ماند خواهد یادگار
طبع انسانی بدان مفطور شدکو ز دنیا وی نخواهد گشت سیر
عمر تا کی چنین بریم سرحاصل روزگار بوک و مگر
علاء دولت و دین آن وزیر شاه نشانکه میدهد دل و دستش چو بحر و کان گوهر
فلک سرگشته کرد ابن یمین رافکندش در ره ایوار و شبگیر
کسی خوش بر آید در این روزگارکه باشد بدستش یکی از سه کار
ز اندازه بیرون تشنه ام ساقی بیار آن آب رااول مرا سیراب کن وآنگه بده اصحاب را
کردگارا بعذاب ار چه که بس نزدیکماز در مغفرت خویش مگردانم دور
کاری که لطف پای نهد در میان آنآید بسان زر طلا پاک و بی عیار
کریم الدین تو آن پهلو نژادیکه گردانرا بتو باشد تفاخر
منت ایزد را که باز افکند چتر شهریاربر سر اهل خراسان سایه خورشید وار
مجلس نویین اعظم خسرو جمشید فرسرور گیتی ایسن قتلغ امیر بحر و بر
مرا نام اگر نیک و گر بد بودچو رفتم از آنم چه فخر و چه عار