گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
وه که گر من بازبینم روی یار خویش راتا قیامت شکر گویم کردگار خویش را
شب دراز بتاریکی ار نشینم بهکه از چراغ لییمان بمن رسد تابش
سخن بکری بود نوزاده فکرگرامی دار همچون جان پاکش
شهریار جهان طغایتمورای چو حاتم بمکرمت شده فاش
صفت کیمیا اگر خواهیبا تو گویم که چیست اکسیرش
قطع کن ای ابن یمین وصل آنکهیچ بجز بوالعجبی نیستش
کسی که لاف بزرگی همی زند بنگرکه تا چگونه کند پیش عقل اثباتش
کریم دولت و دین سرور زمان و زمینتویی که مثل تو گیتی ندید داور خویش
که میبرد سخنی از زبان ابن یمینبدانجناب که اقبال زیبدش فراش
گر بعیب انقلاب روزگار بی ثباتمیکشد ابن یمین از آشنایی سرزنش
گر بانگورست مایل خاطر ابن یمینعرضه دارم شمه یی گر زانکه داری باورش
امشب سبک تر می زنند این طبل بی هنگام رایا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را
مرا سپهر چو نراد مهره دزد آمدکه دانه دل ازادگان بود خصلش
هر که وجه معاش خود داردوز کسی هم نمیرسد ستمش
هر نکته که از گفتن آن بیم گزندستاز دشمن و از دوست نهان دار چو جانش
ای دل ز غم منال که از گردش زمانتنها تو نیستی به جفای زمانه خاص
دل بجان آمد از مضیق جهانوین بتر کم امید نیست خلاص
کسی کو ز غوغای فقر و نیازبغیر از جنابت نجوید مناص
گر کسی با تو میزند لافیکه ترا دوستم بصد اخلاص
منم آنکس که بهر گوهر فضلگشته در بحر فکرتم غواص
رضی ملت و دین ایکه با افاضت توبرسم طعنه توان گفت ابر را فیاض
یک نکته اختیار کن از عقل خرده داندانسته یی که عقل مصون باشد از غلط
برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام رابر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را
بدوستی که نیاید امیدها همه راستنه نیز هر چه بترسند از آن شود واقع