گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
در هجر تو از آه من و خون جگرهم صبح اثر دارد و هم شام خبر
گلدسته برخسار تو چون کرد نظرگفتا که نیم از تو بخوبی کمتر
کس به چشمم در نمی آید که گویم مثل اوستخود به چشم عاشقان صورت نبندد مثل دوست
داود نبی چو برگشادی اسرارگفتی بپسر پند من از دل مگذار
روزی بخوشی اگر توان برد بسرزنهار پسر انده بیهوده مخور
دلرا سر شعر و شاعری نیست دگرنی ز آنک برانش قادری نیست دگر
گفتتد مرا که بر ابوبکر و عمرمدحت گوی رستی بقیامت ز سقر
سردار جهان امیر حاجی دلیرکز جنگ چو از جود نمیگردد سیر
فرزند اعز محمد ای کان هنروی تازه ز آب سخنت جان هنر
فرزند اعز محمد ای جان پدرآیا بود اینکه بینمت بار دگر
هر کو ز فریب اهرمن باشد دورباید که بود معتقد بعث و نشور
هم بیخوشی خمر توان برد بسرهم بیطرب ز مر توان برد بسر
از دل غم روزگار بر دارد زربی زر منشین که کار زر دارد زر
یار من آن که لطف خداوند یار اوستبیداد و داد و رد و قبول اختیار اوست
ای زلف و رخت هر دو بهم چون شب و روزسرمایه انوار و ظلم چون شب و روز
آن بت که نکرده ام غمش فاش هنوزچون دید مرا بسته غمهاش هنوز
در عشق من و تو هر دو ایمایه نازنو شد بجهان قصه محمود و ایاز
تا کرد در جود کف راد تو بازدر ناز و نعیم غرقه اند آز و نیاز
گفتیم بدانماه کلهدوز امروزکی طالع دلبری ز حسنت پیروز
در جستن دوستی که باشد دمسازعمری چپ و راست گشتم و شیب و فراز
پروانه صفت در آتشم زاندم بازکز باد اجل فروشد آنشمع طراز
رفتند و ز رفتگان یکی نامد بازتا با تو بگوید سخن از پرده راز
دادم بتو دل بوی تو نشنیده هنوزنا دیده تمام رنگ تو دیده هنوز
یا رب تو جمال آن مه مهر انگیزآراسته یی بسنبل عنبر بیز