گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ای روی تو را برده مه چرخ نماززلفت چو شب هجر سیه رنگ و دراز
گفتی مگذر بکوی ما در زین پسکامیخته ز مهر با دیگر کس
در جامه ازرق آن بت عشوه فروشچون ماه ز آسمان پدید آمد دوش
کسی به عیب من از خویشتن نپردازدکه هر که می نگرم با تو عشق می بازد
زلفی که همی نهاد سر بر قدمشبسترد که بد جایگه پیچ و خمش
آن ماه که آفتاب نامست رخشوندر ره عقل و هوش دامست رخش
نادیده هنوز آن رخ غم پردازشبر بود دلم زلف کمند اندازش
یک بوسه زلعل خویش کم گیر و ببخشزنهار روا مدار تقصیر و ببخش
گفتم که بزلف در کجا دارم دلبنمای بمن تا بتو بسپارم دل
در هجر تو گفتم که ز جان میترسموصل آمد و من هم آنچنان میترسم
در فرقت تو دلی پر از خون دارموز دیده بچهره بر دو جیحون دارم
دلخسته آنزلف چو چوگان توامسرگشته آن کوی زنخدان توام
بر آتش غم فتاده چون زلف توامسر خیره بباد داده چون زلف توام
در عشق تو تیره حال چون خال توأموز پشت خمیده زلف چون دال توام
بگذشت و بازم آتش در خرمن سکون زددریای آتشینم در دیده موج خون زد
بی دیدن دوست دیدگانرا چکنمبی جان جهان جان و جهان را چکنم
من آتش دشمنان بباد انگارمبر خاک ز تیغ آبگون خون بارم
من جمله زبان ز حرص چون بید شدمپیش همه چون سایه خورشید شدم
بگذشت ز عشق دولت بی غمیموا ماند پس از غمت همه خرمیم
ایدل نکنی تو زین فضولیها کموی شیفته جان شدی گرفتار بغم
از دور زمانه هیچ می ناسایممیگویم و با بخت همی برنایم
گفتم ز چه چون بوصل مقدور شومناگاه ز دیدار تو مهجور شوم
گفتم در گوش اگر دهی راه سخنگویم سخنیت بهتر از زر کهن
اکنون که فلک بقصد من بست میانوان یار بخشم و جور بگشاد زبان