گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
عضد را پسر سخت رنجور بودشکیب از نهاد پدر دور بود
فلک که مشعل مهرش زبام میسوزدزرشگ صحبت رندان مدام میسوزد
روی نیاز ما همه دم بر زمین بودهر کو نیازمند بتان شد چنین بود
کس چون تو نبودست و نخواهد پس ازین بوددر باغ جهان میوه مقصود همین بود
روزی که ماه ابروی آن شوخ کم نمودروزی بما گذشت که صد سال غم نمود
بقرار یک نظر دل ز تو چون کنار گیردتو مگر بجان در آیی که کسی قرار گیرد
شام غم دل خستگان را بی تو جان بر لب رسدتیره گردد روز بیماران چو وقت شب رسد
از دیده رفت و از دل پر خون نمیروددر دل چنان نشسته که بیرون نمیرود
امید وصالت فرح جان حزین بودنومید شد آخر زتو امید نه این بود
عمرم بآه و ناله و فریاد می رودعمر عزیز من همه بر باد میرود
ای کرده چشمت عالمی مست از شراب ناز خودیک جرعه ای بر ما فشان از نرگس غماز خود
شنیدم که در بزم ترکان مستمریدی دف و چنگ مطرب شکست
کی سگت از استخوان من شکار من شودقرعه یی می افکنم گر بخت یار من شود
نقد دلم چو غنچه به مستی ز دست شددست و دلش گشاده شود هرکه مست شد
یارم به چوگان باختن چون رو به میدان می نهداز هرکه خواهد گوی سر گردن چه چوگان می نهد
افغان که درد ما بدوا کم نمی شودتا بیش میشود غم ما کم نمی شود
چو غنچه گرچه لبت مهر بر دهان داردز غمزه نرگس شوخ تو صد زبان دارد
تا من از مادر نزادم غم که زاینده شدتا نمیرم آتش دوزخ نخواهد زنده شد
چراغ چشم دل آن دلربا بر افروزدکه تا نگاه کنی از حیا بر افروزد
با جان چو شد سرشته غم عشق چون رودجان را برون کنم مگر این غم برون رود
بهر خونریز من از خواب صبوی یار شدساقیا می ده که بخت خفته ام بیدار شد
شانه می خواهم که دم زان کاکل پرخم زندپر زبان تیزست ترسم عالمی بر هم زند
دو کس گرد دیدند و آشوب و جنگپراکنده نعلین و پرنده سنگ
عیب دلم کند آن کز دل خبر نداردیا درد دل نداند یا دل مگر ندارد