گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
مرغ دل پر در هوای آشنایی می زندفرصتش بادا که پر در خوش هوایی می زند
مه من هر که تو را ناظر و مایل نبودهیچش از دیده و دل بهره و حاصل نبود
نوبهار فرخ آمد نوبت بستان بودنوبت بوستان و گاه سیر سروستان بود
ای منتظران مژده که آمد گه دیداربر بام برآیید که شد ماه پدیدار
گرفت عهد زاشیا دو روز رب قدیریکی به روز الست و یکی به روز غدیر
به حسن دلبر من هیچ در نمی بایدجز این دقیقه که با دوستان نمی پاید
نوید مقدم دلدار داد باز بهارجهان پیر جوان شد زوجد دیگر بار
زچهره پرده بر افکند پردار امروزکمال قدرت حق گشت آشکار امروز
آب خضر از لب لعل تو نه من جویم و بسچون سکندر طلبد چشمه حیوان همه کس
غیر بوسیدن تو نداریم هوسهوس ما به همه عمر همین باشد و بس
کیست آن مه که چو جولان دهد از ناز فرسدل عشاق شود ناله کنان هم چو جرس
ای دل به راه عشق بتان استوار باشگر سر رود ز ره مرو و پای دار باش
دیار دل که پرآشوب بود ناحیتشخیال دوست به یک لحظه داد تمشیتش
عجب مدار اگر وضع عالم است پریشکه یار کرده پریشان شکنج طره ی خویش
غارت هوش می کند جلوه ی سرو قامتشآن که نرسته در چمن سرو به استقامتش
یاد آیدم چو محنت ایام سخت خویشبر تن درم چو مردم دیوانه رخت خویش
بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآیدروی میمون تو دیدن در دولت بگشاید
دو چیز مایه ی عشرت بود علی التحقیقوصال یار موافق وصل جام رحیق
امروز قلب عالم امکان بود ملولروز مصیبت است و گه رحلت رسول
ما را کجا به کوی تو ممکن بود وصولکه آنجا خیال را نبود قدرت نزول
ای در وجود تو کون و مکان عدمنتوان حدوث ذات تو را فرق از قدم
ای دریغا که باز در اسلامخللی روی داد سخت عظیم
با غم هجر تو جانا شادمانی چون کنمچون سرآمد دور عمرم زندگانی چون کنم
امروز دلا از دوش آشفته ترت بینمجز مستی می در سر شور دگرت بینم