گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چون رفت ز روز عمر من آب ای دلزین بیش مگو به لهو بشتاب ای دل
با راهرو گفت خسته می دار ای دلیا ما به امید بسته می دار ای دل
دل را شود از دیده فرو پای به گلوز دست دل و دیده شود خون حاصل
گر متصور شدی با تو در آمیختنحیف نبودی وجود در قدمت ریختن
با دل گفتم چیست بگو تدبیرمکز آرزوی وصال تو می میرم
تا با دل دلبرم دلم دل بنهاددل داده دلم ندید زان رو دل داد
با دل گفتم که این چه زیر و زبری استمیل تو مدام سوی شاهد از چیست
با دل گفتم تو را چه می رنجاندکز فعل تو روی عقل می گرداند
از دل همه ساله درد حاصل باشداز درد گزیر نیست چون دل باشد
با دل گفتم مشکلت آسان نشودبا یار سر تو هرگز آسان نشود
آن یار که منزلگه او قلب آمدمردانه بدیدمش که در قلب آمد
با دل گفتم هزار افسانه به عقلتا بوک نگاه دارد او خانه به عقل
از دیده چه گویم که ازو دارم غموز دل چه خبر دهم که بودش همدم
ای دیدن تو روشنی دیده دلیاد تو سکون دل شوریده دل
نبایستی هم اول مهر بستنچو در دل داشتی پیمان شکستن
ای دل در غم گشاده ای می بینمدر دام بلا فتاده ای می بینم
پایی نه که سوی وصل بشتابد دلپشتی نه که از تو روی برتابد دل
اوحد دیدی که هرچ دیدی هیچ استوآن جمله که گفتی و شنیدی هیچ است
سرگردانان راه دل بسیارندکایشان همه سینه ها چو دل پندارند
با دل گفتم نیی زمردان غمشبیهوده متاز گرد میدان غمش
هر لحظه زدست غم به جان آید دلدر خوردن غم هیچ نیاساید دل
چندانک دلم جان کند اندر سر و کارهرگز نشود به وصل کس برخوردار
فریاد رسی نیست کسی را از کساندر همه آفاق به یک پای مگس
آنجا که صفای دل بود دایه عیشبرسود بود مدام سرمایه عیش