گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دریچه ای ز بهشتش به روی بگشاییکه بامداد پگاهش تو روی بنمایی
عشق است زهرچه آن نشاید مانعگر عشق نبودی ننمودی صانع
بی کامی به زکامرانی بی عشقخود هیچ بود حال جوانی بی عشق
چون می گذرد زودی و دیری در عشقآن به که تو کم کنی دلیری در عشق
زان می طلبی تو کامرانی در عشقکز شهوت و طبع برگمانی در عشق
بی روی تو رای استقامت نکنمدر جستن وصل تو اقامت نکنم
من مستم و نامت به زبان می گویممعذورم اگر من هذیان می گویم
گفتم که ره عشق مگر می دانمسرگردانم همین قدر می دانم
از عشق تو جان را زجسد نشناسمبا مهر تو نیک را زبد نشناسم
ما جز به غم عشق تو سرنفرازیمتا سرداریم در غمت سربازیم
گر تازه کنی مرا زسر تا به قدمموجود شدم زعشق تو من زعدم
گرم راحت رسانی ور گزاییمحبت بر محبت می فزایی
من شمع زنور جانفزایش سازمشکر زخطاب دلربایش سازم
از عشق تو گرچه با دل پر دردمممکن نبود کز در تو برگردم
بی عشق تو من دو دیده برهم نزنمجز با تو به جان تو که من دم نزنم
ما از بن گوش حلقه در گوش تویمما از دل و جان غاشیه بر دوش تویم
آن کس که زباد غم بلرزید منمآن کس که به جز عشق نورزید منم
در عشق تو نکته های موزون شنومهر لحظه زتو بد که دگرگون شنوم
در دل غم عشق چون تو یاری داریمبی آنک نهان چو آشکاری داریم
تا جان دارم عشق تو را غمخوارمبی جان غم عشق تو به کس نسپارم
در کوی تو سر بر سر خنجر بنهمچون مهره جان عشق تو در بر بنهم
من لایق سوز درد عشق تو نیمزنهار که من نبرد عشق تو نیم
مشتاق توام با همه جوری و جفاییمحبوب منی با همه جرمی و خطایی
عشق تو زخاص و عام پنهان چه کنمدردی که زحد گذشت درمان چه کنم