گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چون دید دل من اثر سوز فراقشد منهزم از لشکر پیروز فراق
ای دلبر قصاب نه سر می دهیمنه شاخ امید هیچ بر می دهیم
سرمایه عمر عاقلان یک نفس استپس همنفسی جو که جهان یک نفس است
مردار چه به کار خویش سرگردان استهم چاره او ازو بود گردانست
خه خه به چه گشته ای چنین دشمن دوستوه وه به کدام مذهب این شیوه نکوست
اینها که زاسرار قدر بی خبرندبی هیچ بهانه دشمن یکدگرند
گل گفت چو رخت ما به صحرا فکنندوز رنگ وجود بوی بر ما فکنند
یاری که به وقت کار در کار آیدوی را چو طلب کنی دل افگار آید
تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستیمرا بر آتش سوزان نشاندی و ننشستی
ای دل همه آن بکن که رایت باشدجایی منشین که آن نه جایت باشد
با هر بد و نیک وا نوازیم به طبعبر هیچ کسی سرنفرازیم به طبع
چون آتش و آب بردباری نکنیکم زانک چو باد خاکساری نکنی
چندت گویم گر سر مردم داریمی باش دلا گر سر مردم داری
هرگه که تو با فرشته بین بنشینیچون او باشی گر آشنای دینی
آن کس که برای فقر بربست کمردر خویش بیاسود چو در آب شکر
دوش این چشمم که در مکنون می ریختتا صبحدمی از رگ جان خون می ریخت
هر کاو رقمی زعقل بر دل بنگاشتیک لحظه زعمر خویش ضایع نگذاشت
مقصود ز روزگار این یک نفس استجوینده این حدیث بسیار کس است
ای همنفسان فعل اجل می دانیدروزی دو سه داد خود زخود بستانید
همه عمر برندارم سر از این خمار مستیکه هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
گفتم که مگر تخم هوس کاشتنی استمعلومم شد که جمله بگذاشتنی است
آن یار که منزلگه او قلب آمدمردانه بدیدمش که در قلب آمد
عنبر که نه آن تست لادن به ازوستزان زر که تو را نباشد آهن به ازوست
دردا که زعمر مایه سود نماندیک دوست کزو دلی بیاسود نماند