گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
هر کاو درمی به خون دل جمع آردمی نگذاری تا به تو می نسپارد
نگارا وقت آن آمد که دل با مهر پیوندیکه ما را بیش از این طاقت نمانده ست آرزومندی
آنجا که بود عالم و ظالم سرداربر تخت بود عالم و ظالم بردار
هان تا تو چو ظالمان ستمها نکنیوندر دل خستگان المها نکنی
شاها چو به محشر اندر آرند تو راوانگاه زکرده ها شمارند تو را
چون مظلومی کند به یارب کارینی زن کند آنجا و نه مرکب کاری
هر شه که زعدل شد شعار و شانشنافذ باشد به ملک در فرمانش
آزار چو باز و آز چون بط منمایچون بوم سوی سلامت طبع گرای
نزدیک کسی که عاقل و هشیار استآزردن یک مور و مگس بسیار است
دل را غم تو سوخته جان خواهد کرداین قلب شکسته را روان خواهد کرد
طاووس جمال تو چو پرواز کندسیمرغ امید جلوه آغاز کند
گر بد بازد حریف گو بد می بازنیکی و بدی به خصم خود گردد باز
خلاف شرط محبت چه مصلحت دیدیکه برگذشتی و از دوستان نپرسیدی
بس خون جگر که مرد را خورده شودتابیش بدی به دیگران برده شود
بی جرم درین جهان توان زیست بگوناکرده گنه درین جهان کیست بگو
تشویش دل خسته ما از تو در استجانم پر از آشوب و بلا از تو در است
زلف سیهت که مشک را زو گله هاستاز تاب و شکن سلسله در سلسله هاست
ای از غم دلبری که بیدادم ازوستویرانی این سینه آبادم ازوست
سیلاب محن رونق عمرم همه بردشیرین همه تلخ گشت و صافی همه درد
در دل زغم زمانه باری دارمدر دیده هر مراد خاری دارم
آخر زمنت یاد منت هست بپرسهشیار دلی زین دل سرمست بپرس
خوبان همه دل برند لیکن دین نهورزند عتاب و جنگ اماکین نه
وا می شنوم زگفت از هر جا منکز عشق فلانی شده ام شیدا من
مگر دگر سخن دشمنان نیوشیدیکه روی چون قمر از دوستان بپوشیدی