گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دیدم امروز بر زمین قمریهمچو سروی روان به رهگذری
ما را زطرب نصیب از آن امشب نیستکان دلبر من درین میان امشب نیست
در مذهب ما سماع و مهمانی نیستجز جنبش و جز سکون روحانی نیست
درویش به رقص دست از آن افشاندتا گرد هوس به جانبی بنشاند
عشقت به بهانه ای به سر شاید بردوین دل نه به دانه ای به سر شاید برد
در رقص بتم چو آستین تر می کردصد شیوه شمایلش به هم بر می کرد
عقال به جز پیروی دل نکننددر عشق به کوی طبع منزل نکنند
در راه میان رهروان فرق بودچرخی که به افراط زنی زرق بود
در راه حقیقتی مجازی شایدوین رقص و سماع ما به بازی شاید
بدبخت کسی بود که خدمت نکندبر نفس ضعیف خویش رحمت نکند
دل وقت سماع بوی دلدار بردحالت به سراپرده اسرار برد
رفتی و همچنان به خیال من اندریگویی که در برابر چشمم مصوری
هرگه که مرا سوی تو آهنگ بودآنجا چه ثبات و عقل و فرهنگ بود
جنبیدن درویش مجازی نبودجز بی طمعی و بی نیازی نبود
در مجمع عشق او صلایی بایدوین درد مرا ازو دوایی باید
ای دل به طبیعت نفسی یکتا شووانگه به نظاره ای تو بر بالا شو
بوی دم جان از دم نی می شنوماز صحبت بی نکته وی می شنوم
ای دل تو ز نی ناله و افغان بشنودر هفت نوا رموز پنهان بشنو
بی روی تو دل کیست چه کار آید ازوجز ناله که هر دمی هزار آید ازو
بوی دم عشق از نفس نی بشنووانگه صفت عالم لاشی بشنو
بشنو که نی اسرار نهان می گویدسوزی که بود درون جان می گوید
نی نکته عشق را زجان می گویدسری است که بی کام و زبان می گوید
روی گشاده ای صنم طاقت خلق می بریچون پس پرده می روی پرده صبر می دری
سالک چو مدام از خودی خود خیزدنی چون جهلا در حرکت آویزد