گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چون است حال بستان ای باد نوبهاریکز بلبلان برآمد فریاد بی قراری
هر کاو به وفا گرفته مسکن داردوز عقل درون خویش خرمن دارد
آنجا که عنایت خدایی باشدفسق آخر به زپارسایی باشد
او را خواهی بگیر یک دم کم خوددر عالم او کی رسی از عالم خود
شش پنج کسی زند که بازی داندو اندازه کوتاه و درازی داند
گفتم اثری از غم تو می بایدوآنگه پس از آن اگر بمیرم شاید
اشکم ز دو دیده تا به دریا برسداین ناله من تا به ثریا برسد
می آید و بی دل دو هزار از چپ و راستمی دید نهانی که که افتاد و که خاست
تا آتش رخسار تو را دود نبودروزیم به بوسه ای نبودم خشنود
آن خط که از آن ماه دل افروز دمدبر رغم من خسته دلسوز دمد
آن قوم که راه بین فتادند و شدندکس را ز یقین نشان ندادند و شدند
خبر از عیش ندارد که ندارد یاریدل نخوانند که صیدش نکند دلداری
گر دل زتو بگسلد فراموشش بادوز باد تو در آتش غم جوشش باد
نفس سره ام همت گردون نکشدرگ از تن من به جز فریدون نکشد
در کوزه نشست گل چو رخسارش دیدتا خون دلش در دل قاروره چکید
گفتم که شبی با تو توانم دم زدابرو ز سر خشم خم اندر خم زد
بلبل همه شب به درد دل می نالیدخون دل خود در رخ خود می مالید
گر هیچ سوی زلف تو راهی باشدهر تار به دست دادخواهی باشد
قصاب چو گوشت از سر دست بداددر پهلوی دل زد که خریدار افتاد
هر کارد که از کشته خود برگیرداندر دهن و لب چو شکر گیرد
چشم سیهت که ناف آهو دارددر هر مژه صد هزار جادو دارد
فریاد که آن سرو چمن می جنبدوآن راحت جان انجمن می جنبد
خوش بود یاری و یاری بر کنار سبزه زاریمهربانان روی بر هم وز حسودان بر کناری
بر حرف دم از دل چو نقط می افتدافسوس که خواجه در غلط می افتد