گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
شاها تو خود غریبی و آشفته ات غریبرحمی که بر غریب بود مهربان غریب
ندانم از من خسته جگر چه می خواهیدلم به غمزه ربودی دگر چه می خواهی
و کیف اشکر من حبیب مغاضبوان شکوت لست صدیقا مصاحب
آفتاب طلعتت را زلف مشکین شد سحابعز من قال ان شمس قد توارت بالحجاب
گفتی بلب رسانم از اشتیاق جانتجان من است آن لب امشب بیار بر لب
که باز در به رخ اهرمن گشاد امشبکه غیر پا به سر کوی تو نهاد امشب
غنیمت دان دلا این عیش را در بوستان امشبتمتع گیر نه از گل ز وصل دوستان امشب
دردمندان غم عشق تو را نیست طبیبمرگ بایست و یا داروی دیدار حبیب
علی الصباح که ریزد به باغ اشک سحاببه عذر توبه شکن می کشان مست و خراب
میان ما و تو الفت حکایتی است عجیبکه تو به عهد شبابی و من به نوبت شبیب
هر جای که بدخاک بسربیختم امشبتا طرح سر کوی تو را ریختم امشب
ای فتنه چشم سیهت راهزن خوابوی روی تو گلزار جهان را گل شاداب
بر آفتاب مکن ماه من حجاب سحابکه آفتاب نشاید نهفت زیر حجاب
به سودای پریشانی ست یارب کار من هرشبکه در دست رقیبان است زلف یار من هرشب
تا چند آیم بر درت با عجز و لابه نیم شببینم ترا با مدعی مست می و گرم طرب
ای خرد طفلی از دبستانتعقل مدهوش چشم مستانت
جز عشق من بی سر و پا را هنری نیستنخلی است وجودم که جز این اش ثمری نیست
ساحت کون و مکان عرصه میدان اوستگوی زمین و سپهر در خم چوگان اوست
ای طلعت محبوب ازل را زتو مرآتمن باز بگیرم نظر از روی تو هیهات
چه نان ها خوردم از خوان محبتکه شرمم باد از احسان محبت
اگر این نکهت از آن طره چین در چین استنتوان گفت که نافه ز غزال چین است
با نکویان عاشقان را آشنایی مشکلستپشه را پرواز با فر همایی مشکلست
گر آفتاب فلک پرده از سحاب گرفتبچهره ماه من از مشک تر نقاب گرفت
حسن آن گوهر که عمانیش نیستعشق آن دریا که پایانیش نیست