گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بهر جا چشم بگشایم جمال یار می بینمتو گویی صورت یار از در و دیوار می بینم
یکدم ایساقی جان می ده و مدهوش کنمباشد این غم که مرا کشت فراموش کنم
رخ بخون سرخ کند دیده گریان خودمنا بدین رنگ شماری ز شهیدان خودم
سگ توییم و بر آن در شکسته حال خوشیمسبوی بخت شکستیم و باسفال خوشیم
از جهان چون لاله داغت ایسهی قد میبریماز ازل آورده ایم این داغ و با خود میبریم
یکی متفق بود بر منکریگذر کرد بر وی نکو محضری
ایهمه آرزوی تو فکر من و خیال همچند بر آرزو زیم آرزوی محال هم
من دردمند و ناتوان او سرکش و خونخواره همحالم خراب از جور او کار دل بیچاره هم
ما پیش تیغ سر به ارادت نهاده ایمقربانی توایم و بدین کار زاده ایم
چند نالم ز غم و شهر پر آوازه کنمچون سگان ریش کهن را بزبان تازه کنم
بگذر ز آب خضر و دم از جام جم مزناینها حکایتی است قدح نوش و دم مزن
اگرچه رسم بود دل به دل ستان دادنبه دست دل نتوان بیش ازین عنان دادن
ای که دین و دلم ایثار تو خواهد بودنیار من شو که خدا یار تو خواهد بودن
ایکه میسوزد رخت دلها بداغ خویشتنبر فروز امروز ازین آتش چراغ خویشتن
ما خود بریده ایم دل از کار خویشتنلیکن تو رحم کن بگوفتار خویشتن
شبی درآ ز در ای شمع و خانه روشن کنچراغ طلعت خود نور دیده من کن
زلیخا چو گشت از می عشق مستبه دامان یوسف در آویخت دست
پرسشی کن ای طبیب و جان ما را شاد کندردمندان توایم از دردمندان یاد کن
چند باشی با بدان یاد از نکو خواهی بکنیاد تنها ماندگان کنج غم گاهی بکن
ای روی دل افروز تو ماه همه خوبانخوبان همه شاهند و تو شاه همه خوبان
قد بین و رخ ببین و لب جانفزا ببینآن چشم مست و آن نگه دلربا ببین
دو ضعیفیم من و سایه در آنراه شدنگه منم باز پس از سایه و گه سایه ز من
چه حسن است این زهی خوبی مگر خورشید و ماه است اینچه عشق است این زهی محنت مگر قهر آله است این
میخواست شب که داغ نهد دلستان منمیساخت او فتیله و میسوخت جان من