گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
از غمزه گه عتاب و گهی خنده میکنیمارا چو شمع میکشی و زنده میکنی
وقت آن شد که نظر درمن درمانده کنیتلخی عیش مرا چاره بیک خنده کنی
دی شامگه کز پیش من مرکب بتندی تاختیرفتی چو خورشید از نظر روز مرا شب ساختی
به نظاره جوانان که کسی نیافت سیریمن پیر بس حریصم چه بلاست حرص و پیری
چند سازم که شوم خاک و تو بر من گذریسوختم تا بمن سوخته خرمن گذری
ای اشک جگر سوز که در چشم پر آییبنشین که نمک ریزه دلهای کبابی
منعت نکنم گر ببد اندیش نشینیترسم که به رغم من از آن بیش نشینی
با قبای آل چون برقی بمیدان تاختیدر صف چابک سواران آتشی انداختی
خنده یی کردی چو گل مارا چو بلبل سوختیشوخیی کردی و گل را شیوه یی آموختی
ایشوخ مرا اینهمه دلتنگ چه داریبا من چو وفایی نکنی جنگ چه داری
بخدا که بزم ما را ز غم تو شامگاهینفروخت هیچ شمعی که نکشتمش بآهی
بصد کرشمه مهرم شکار خود کردیکنون کناره گرفتی که کار خود کردی
بوعده بوسی ام از عشوه سازیی دادیمرا بعشوه شیرین چه بازیی دادی
اول ز عاشقان به وفا یاد می کنیعاشق چو شد فریفته بیداد می کنی
هرکه یکساعت طبیب جان بیمارش توییگر پس از صد سال خواهد مرد خوندارش تویی
از من خبر ای پسر نداریعاشق شده ام خبر نداری
گر کشد خاطر حزین باریبار خوبان نازنین باری
از آن بجور دل مبتلای من داریکه اعتماد بسی بر وفای من داری
مرید ما شو ایشیخ اگر باما دمی باشیسگ رندان شوی بهتر که خود سر آدمی باشی
چند از بتان فریفته آب و گل شویآدم شوی اگر سگ اصحاب دل شوی
دمی گر صورت شیرین سخن با کوهکن گفتیبدو فرهاد دادی جان شیرین تا سخن گفتی
از رشگ رخت گر دل گل درد نکردیگل در تب گرم این عرق سرد نکردی
گلی است عارض ساقی بنازکی کز ویچو گل که در عرق افتد برون تراود خوی
ایکه بر بالین طبیب جان بیمار منیاز تو بوی آشنا آید مگر یار منی